شریف لک‌زایی

اخبار، گفتگوها، یادداشتها، مصاحبه ها و مقاله های دکتر شریف لک زایی

کاش کاروان های راهیان نور به این خاک بیایند
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سیستان و بلوچستان ، تاسوکی ، میهمان ، وبلاگ

تجربه سفر به مناطق عملیاتی جنوب را داشتم، فضا برایم آَشنا بود، صدای آهنگران شعر قزوه را سوزناک کرده « مرا اسب سپیدی بود روزی، شهادت را امیدی بود روزی.....» غربت و مظلومیت تاسوکی بغضی شده بود در گلویم، بدجور عاشق این سرزمین شده بودم، کاش کاروان های راهیان نور به این خاک بیایند و باغ های بهشت را در بیابان های خشک سیستان و بلوچستان ببینند، یکی از شیرین ترین لحظات عمرم را در تاسوکی گذراندم، به دوستی که همراهم بود گفتم که این احساس را در یک جا داشتم و آن هم شلمچه بود، تنها می توانم بگویم هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله! عاشقان راهیان نور سفر به سیستان و بلوچستان را از دست ندهند.

در محل یادمان یک حسینیه ساخته اند، یک لیوان چای به همراه شیرینی محلی زاهدان پذیرایی خوبی است در وسط بیابان! اهالی این استان بدون تملق و زیاده گویی بسیار دوست داشتنی و مهمان نوازند.

یک بسته فرهنگی به ما دادند، داخلش کتابی بود، «خاطرات یک گروگان» اسم نویسنده برایم آشنا بود: رضا لک زایی. لک زایی نام خانوادگی جانشین فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان است که همراهمان آمده بود، از یکی از همراهان سردار پرسیدم: رضا لک زایی نسبتی با سردار لک زایی دارد؟! جواب داد: برادرش است، از خانواده سردار چند نفر در حادثه بودند، پسر و دامادشان شهید شدند و برادرش هم به گروگان گرفته شد.

خیلی برایم جالب بود ، چشم از سردار لک زایی بر نمی داشتم تا عکس العمل هایش را ببینم، برادرش پشت تریبون رفت تا از خاطراتش بگوید، از شهادت مسلم لک زایی که گفت، سردار سر به زیر انداخته بود آرام اشک می ریخت، چهره اش خیلی معصومانه و دوست داشتنی است، شاید تداعی کننده یک سخن آقا باشد نظام را مظلوم مقتدر توصیف کرده اند. سردار لک زایی تجسم سخن امامش بود، سیمایش اقتداری مثال زدنی داشت اما مظلومیت در عمق وجودش هویدا بود.

قبلاً دست پدر یکی از شهدای فتنه را بوسیده بودم دوست داشتم دست این پدر شهید را هم ببوسم، افسوس که نشد، هیبتش نگذاشت.

رضا لک زایی خوب خاطره می گفت، از بی سوادی عبدالمالک تعریف می کرد، الحق که یکی از جنود جهل بود . عذاب الهی بر او باد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از الف تا یای جشنواره شعر بسیج: من، ریگی و شعر!

داستان سفر من به دیار نیمروز ، شده بود همانند داستان فیلم «لیلی با من است» ، از وقتی جناب سردبیر پایگاه اطلاع رسانی بسیج هنرمندان گفت برای پوشش رسانه ای جشنواره پنجم شعر بسیج باید برویم زاهدان، خانواده سببی و نسبی ام نگران شده بودند، دعا و نذر بود که برای لغو شدن این ماموریت انجام می شد اما انگار فایده ای نداشت ، قضای مسجل الهی بود که من بروم به شهر زاهدان ، شهری که برای خیلی از مردم یادآور عبدالمالک ریگی است!

متعلقه تا فرودگاه آمده و با همان بغض و اشک بدرقه ام کرد! خدایا یعنی می شود سالم برگردم تهران؟! تقریباً ناامید بودم ؛ جشنواره شعر بسیج سوژه خوبی برای تروریست ها بود، باید به فکر این می بودم که بعد از شهادتم خانواده ام چکار می کنند؟

پرواز ساعت 7 شب انجام می شد، من و رامین (که دوستم و یکی از عوامل برگزاری جشنواره بود) مدام به این فکر می کردیم که از فرودگاه زاهدان تا شهر چگونه باید برویم؟ بالاخره شب است و احتمال حمله به ما زیاد! یک ساعت و نیم پرواز طول کشید ، با نیم ساعت تاخیر شروع پرواز ساعت 9 بود که به فرودگاه زاهدان رسیدیم .

هنگام ورود جوانی سیستانی به استقبالمان آمده بود، هیچ وقت اسمش را نفهمیدم، بسیار خوش برخورد و پر تلاش بود استقبال خوبی صورت گرفت .

وقتی ون حرکت کرد منتظر بیابان های تاریک بین فرودگاه تا شهر بودم اما هر قدر جلوتر می رفتیم خبری از بیابان های تاریک و تروریست های مهاجم نبود، خیابان فرودگاه زیبا بود . حدوداً 10 دقیقه طول کشید تا به هتل محل اسکان در زاهدان برسیم .

یک آقای کرواتی دم درب به استقبالمان آمد، از کارمندان همانجا بود با خود فکر کردم که چرا برخی فکر می کنند ، ایرانی لباس نپوشیدن کلاس دارد؟ به نظرم همان لباس های سنتی زاهدان جذابیت و زیبایی بیشتری داشت تا کرواتی که به زور بر تن کارمند بنده خدا وصله کرده بودند!

با سردبیر هم اتاق بودم، کارت اتاق را که همان کلید بود تحویل گرفتیم ، کف هتل موکت شده بود، وقتی چند قدم روی موکت ها راه می رفتیم دیگر نمی توانستیم به وسیله ای فلزی دست بزنیم چون قوانین فیزیکی ایجاب می کرد که الکتریسیته ساکن از بدن ما به فلز انتقال پیدا کند ،  یعنی ما می شدیم رسانای برق! چند روزی که در هتل بودم به اندازه تمام عمرم برق گرفتم، بدترین قسمت سفر همین بود!

خیلی خسته بودیم ، چند لقمه شام که جوجه کباب بود خوردیم و خوابیدیم و من در اندیشه روزهای پیش رو بودم ، به این فکر می کردم که چگونه شهید می شوم؟ خدایا رحم کن!

افتتاحیه جشنواره صبح سه شنبه بود، صبح زود بیدار شدیم و به سمت گلزار شهدای زاهدان حرکت کردیم، شهدای جنگ و ترور در آنجا بودند، خدایشان در بلندای بهشت جاودان کند، شهید گلدوی هم بود چقدر دوستش دارم ، همان شهیدی است که در حادثه مسجد جامع زاهدان تروریست بمب گذار را بغل کرد و از محل دور کرد تا آسیبی به مردم نرسد ، تروریست هم بمب همراهش را منفجر کرد....

عذاب الهی بر دشمنانش و رحمت بی کرانش بر گلدوی ها....

وارد سالن اجتماعات گلزار شدیم ، طبقه پایین جا نداشت رفتم بالا، دید خوبی داشتم سرداری وارد سالن شد ، چهره اش نورانی بود دقیقاً شبیه سرداران زمان جنگ بود ، پوتین نظامی به پا داشت، سردار آماده نبرد و شهادت بود ، سردار جاهد را می گویم ، فرمانده سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان .

پشت تریبون رفت، سر تعظیم فرود آورد بر آستان شهدا و امام شهدا ، چقدر زیبا حرف می زد ازش خوشم آمده بود، می گفت این استان محروم نیست محرومیت به آن وارد شده است ، با افتخار از سیستان و بلوچستان حرف می زد ؛ در لحن صدایش پیدا بود .

بعد از جاهد ، امام جمعه زاهدان آمد، گرد پیری بر چهره نماینده «آقا» نشسته بود اما با صلابت سخن می گفت از دفاع مقدس ، رشادت های رزمندگان و وظیفه هنرمندان در قبال آنها حرف می زد .

راستش را بگویم دیگر آن حس دیروز را نسبت به این استان نداشتم ، علاقه عجیبی به این سرزمین مظلوم مانده، در دلم به وجود آمده بود . بعد از افتتاحیه به هتل بازگشتیم در راه خیابان ها را می دیدم ، سردار راست می گفت سیستان محروم نیست، محرومیت به آن وارد شده است . به این فکر می کردم اگر به جای برخی بی توجهی های مالی ما، این پول ها خرج استان سیستان و بلوچستان شود چه می شود ، حتماً وضع استان از این که هست بهتر خواهد شد.  چند روز بود پرونده اختلاس بزرگ را پیگیری نمی کردم !

به هتل که رسیدیم گزارش افتتاحیه را برای سایت ارسال کردم، بعد هم رفتیم ناهار ، که همان غذای قبلی بود .

قرار بود کارگاه شعر برگزار شود و خبرش را به تهران بفرستم اما مسئولین برگزاری گفتند این برنامه لغو شده است بنابر این رفتم استراحت کنم، وقتی بیدار شدم رامین گفت که کارگاه شعر برگزار شده است!

بعد از کارگاه هم قرار شد برای شب شعر محلی استان به دانشگاه سیستان و بلوچستان برویم ، راستش را بگویم حوصله شب شعر نداشتم اما چاره ای نبود و باید می رفتم تا گزارش تهیه کنم .

از درب دانشگاه که وارد شدیم گویا به شهر دیگری پای گذاشته بودم ، حقیقتش را بگویم تا پیش از این درباره دانشگاه زاهدان فکر می کردم که ساختمانی فرسوده و قدیمی باشد که در میان یک بیابان بنا شده است؛ اما وقتی وارد دانشگاه سیستان شدم به پیش داوری هایم خندیدم . شهری زیبا در میان زاهدان بنا شده بود به نام «دانشگاه سیستان و بلوچستان»،اغراق نیست بگویم که در تهران هم کمتر نظیر این دانشگاه سرسبز با فضای دل انگیز را دیده بودم.

شب شعر قرار بود در تالار فردوسی دانشگاه برگزار شود ، تالار مناسبی بود ، چیزی شبیه به تالار اندیشه . در ته سالن نشستم ، کم کم برنامه شروع شد ، قاری بر روی سن رفت ، راستش را بخواهید تلاوتش چندان چنگی به دل نمی زد در کل تلاوت های این جشنواره زیبا نبود ، ناسیونالیستی حرف نمی زنم اما واقعاً قاریان تهران چیز دیگری هستند!

بعد از پخش سرود ملی ، سرود دانشگاه پخش شد ، جالب بود تا به حال ندیده بودم دانشگاهی برای خودش سرود اختصاصی داشته باشد، مسئولین دانشگاه با غرور به سرود محل خدمتشان گوش می دادند!

بعد از خوش آمدگویی رئیس دانشگاه ، آقای استاندار پشت تریبون رفت ؛ مرد خوش صحبتی بود با اینکه عجله داشت و باید می رفت تا به پرواز برسد اما به احترام جشنواره شعر بسیج آمده بود . از مسئولین بسیج هنرمندان بابت برپایی جشنواره در زاهدان تشکر کرد ،سوژه دندان گیری برای مصاحبه بود!

سریع رفتم جلو، ناپختگی کردم و به یکی از همراهان استاندار گفتم که می خواهم با مهندس آزاد مصاحبه کنم! خودش را خیلی تحویل گرفت و گفت آقای مهندس وقت ندارند! خودم را شماتت کردم و با خودم گفتم آخر چه ربطی به اینها دارد که تو می روی و ازشان اجازه می گیری؟! بعد از چند لحظه همان بنده خدا گفت عیب ندارد حالا یک کاری برایت می کنم با چه چیزی می خواهی مصاحبه بگیری؟! ضبط صوتم (همان voice recorder) را نشانش دادم، با تعجب گفت : با این؟!! گفتم : آره دیگه پس با چی؟! گفت فکر کردم دوربین داری! نمی دانم چرا برخی حضرات فکر می کنند فقط خبرنگاران صدا و سیما، خبرنگار هستند و باقی هیچ! تصمیم گرفتم اهمیتی به برخی اطرافیان آقای استاندار ندهم و خودم رأساً وارد عمل شوم . نزدیک درب خروجی مخصوص مسئولین نشستم ، تا استاندار بلند شد و از مقابلم رد شد جلویش پریدم ، « سلام آقای مهندس! یک سوال از محضرتون دارم!» آقای آزاد خوش برخورد بود ، بنده خدا جوابم را داد و این اطرافیان بودند که با خشم نگاهم می کردند! وای که چقدر در دلم به آنها می خندیدم!

به تالار که برگشتم شاعران مشغول شده بودند، جالب است تقریباً هیچ کدام اهل سیستان و بلوچستان نبودند! مانده بودم عنوان «شب شعر محلی استان سیستان و بلوچستان» چه ارتباطی با این مراسم داشت؟

بعد از اتمام مراسم به هتل برگشتیم ، غذا را که خوردم؛ مصاحبه با آقای استاندار ، خبر برگزاری شب شعر و رونمایی از تندیس را کار کردم ، تا 3 شب بیدار بودم دستم درد گرفته بود ، هر قدر خبر را می فرستادم نمی رفت به هر جان کندنی توانستم گزارش و خبر را کار کنم .

به اتاق که رفتم یک گوشه افتادم، هنوز یک خواب نصف و نیمه دیده بودم که جناب سردبیر بیدارم کرد که بلند شو برویم صبحانه، باید برویم یادمان شهدای تاسوکی و زهک! اصلاً حال نداشتم با توجه به اینکه برنامه اجباری نبود می خواستم نروم اما دلم نیامد شهدای تاسوکی را از دست بدهم ، با زحمت بیدار شدم و رفتم تا سوار اتوبوس شوم .

کاملاً حس می کردم که کسانی مراقبمان هستند تا اتفاقی برای کاروان نیافتد ، بندگان خدا آدم های خوبی بودند ازشان خوشم آمده بود .

اتوبوس محل خوبی برای استراحت بود ، تا یادمان شهدای تاسوکی خوابیدم . دهخدا درباره تاسوکی نوشته است که «محلی کنار دوراهی حرمک به زابل میان گردی چاه و شهرسوخته در 37500 گزی دوراهی حرمک واقع است .»

تجربه سفر به مناطق عملیاتی جنوب را داشتم ، فضا برایم آَشنا بود ، صدای آهنگران شعر قزوه را سوزناک کرده « مرا اسب سپیدی بود روزی، شهادت را امیدی بود روزی.....» غربت و مظلومیت تاسوکی بغضی شده بود در گلویم، بدجور عاشق این سرزمین شده بودم ، کاش کاروان های راهیان نور به این خاک بیایند و باغ های بهشت را در بیابان های خشک سیستان و بلوچستان ببینند ، یکی از شیرین ترین لحظات عمرم را در تاسوکی گذراندم ، به دوستی که همراهم بود گفتم که این احساس را در یک جا داشتم و آن هم شلمچه بود ، تنها می توانم بگویم هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله! عاشقان راهیان نور سفر به سیستان و بلوچستان را از دست ندهند .

در محل یادمان یک حسینیه ساخته اند، یک لیوان چای به همراه شیرینی محلی زاهدان پذیرایی خوبی است در وسط بیابان! اهالی این استان بدون تملق و زیاده گویی بسیار دوست داشتنی و مهمان نوازند .

یک بسته فرهنگی به ما دادند، داخلش کتابی بود ، «خاطرات یک گروگان» اسم نویسنده برایم آشنا بود : رضا لک زایی . لک زایی نام خانوادگی جانشین فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان است که همراهمان آمده بود ، از یکی از همراهان سردار پرسیدم : رضا لک زایی نسبتی با سردار لک زایی دارد؟! جواب داد: برادرش است، از خانواده سردار چند نفر در حادثه بودند، پسر و دامادشان شهید شدند و برادرش هم به گروگان گرفته شد .

خیلی برایم جالب بود ، چشم از سردار لک زایی بر نمی داشتم تا عکس العمل هایش را ببینم ، برادرش پشت تریبون رفت تا از خاطراتش بگوید ، از شهادت مسلم لک زایی که گفت ، سردار سر به زیر انداخته بود آرام اشک می ریخت ، چهره اش خیلی معصومانه و دوست داشتنی است ، شاید تداعی کننده یک سخن آقا باشد نظام را مظلوم مقتدر توصیف کرده اند . سردار لک زایی تجسم سخن امامش بود، سیمایش اقتداری مثال زدنی داشت اما مظلومیت در عمق وجودش هویدا بود .

قبلاً دست پدر یکی از شهدای فتنه را بوسیده بودم دوست داشتم دست این پدر شهید را هم ببوسم ، افسوس که نشد، هیبتش نگذاشت .

رضا لک زایی خوب خاطره می گفت ، از بی سوادی عبدالمالک تعریف می کرد ، الحق که یکی از جنود جهل بود . عذاب الهی بر او باد .

بعد از نماز به سمت اتوبوس ها حرکت کردیم تا به مقصد بعدی حرکت کنیم ، برادرِ سردار لک زایی ما را بدرقه کرد و به راه افتادیم.

لنگرگاه بعدی کاروانمان موزه شهر سوخته بود، مسئولین موزه به استقبالمان آمده بودند واقعاً احترام و تکریممان کردند، مهمان نوازیشان تحسین برانگیز می نمود .

وارد سالن همایش های موزه شدیم، معاون مدیرکل میراث فرهنگی سیستان و بلوچستان از فعالیت های دولت نهم و دهم در عرصه میراث فرهنگی سیستان و بلوچستان برایمان گزارش عملکرد داد، مانده بودم افتتاح پروژه های مختلف در سطح استان چه ارتباطی به مهمانان جشنواره شعر دارد؟! امان از تبلیغات همه زمانی و همه مکانی!

نفر بعدی هم مدیر موزه بود که سخنرانی کرد، صدای سالن افتضاح بود میکروفن مکرر قطع می شد، بنده خدا دکترا گرفته از دانشگاه سوربون بود اما حرف هایش را هیچ کس نمی شنید حیفم آمد که نتوانستم خوب استفاده کنم ، بر خلاف سخنران محترم قبلی ، حرف هایش مفید و جذاب بود!

سخنرانی ها که تمام شد به بازدید از موزه دعوت شدیم ، فوق العاده به وجد آمده بودم ، با اینکه رشته تحصیلی ام مرتبط نیست اما از بچگی دیوانه تاریخ و باستان شناسی بودم، موقعیت خوبی برای فیض اکمل بردن بود!

  تمدنی شگرف که 2 هزار سال پیش از میلاد مسیح (ع) در اینجا وجود داشته ، زیر خاک ها آرام گرفته بود . کف موزه اجساد کشف شده در باستان شناسی ها به همان صورت اولیه قرار داده و روی آنها شیشه نشکن گذاشته بودند .

فرصت خوبی برای ثبت این لحظات شیرین بود، کف موزه دراز کشیدم و با خواهران و برادرانی که چند هزار سال پیش دار دنیا را وداع گفته بودند عکس یادگاری گرفتم! سربازان موزه یک جور خاصی نگاهم می کردند، برایم مهم نبود در یکی از کتاب های ابتداییم جریان انیشتین و لباس های نامرتبش را خوانده بودم !

از موزه و امواتش با سختی خداحافظی کردم، هنگام رفتن هم یک بسته فرهنگی هدیه دادند که کتاب های خوب و نفیسی داشت ، خدا برکت بدهد به میراث!

بعد از موزه زیبای شهر سوخته ، راهی یکی از مجموعه های دانشگاه علوم کشاورزی زابل شدیم ، از اتوبوس که پیاده شدیم یک گروه موسیقی محلی به اجرا پرداختند، رقص معروف سیستانی را از نزدیک ندیده بودم ، شوربرانگیز بود البته ناگفته نماند که گاهی اوقات هم می ترسیدم که چوب هایشان به سر و صورت بخورد! مانده بودم در مهارت عجیب، حرکت موزون کاران در چوب بازی هایشان!

یک بنده خدایی آن وسط جلب توجه می کرد که یک طبل بزرگ در دست گرفته بود با سرعت تمام در هوا می چرخید و طبل می زد! جل الخالق از این همه توانایی و هنر!

وارد یک سوله شدیم و ناهار همان غذای همیشگی بود کاش یک بار هم از غذاهای محلی به ما می دادند ؛ با این حال نباید بی انصافی کرد مردم سیستان و بلوچستان خیلی خیلی مهمان نوازند! ( می دانم در این گزارش زیاد گفتم اما تاکیدش لازم است)

بعد از ناهار جلسه شعرخوانی برپا شد، چند تا شعر گوش کردم و بیرون رفتم ، کنار سوله دریاچه بی نهایت زیبای «چاه نیمه» بود ، دریایی از زیبایی و شکوه در سیستان پهنه گسترده بود . غروب جلوه حیرت انگیز و شورآفرینی به دریاچه می داد، به قول عکاس ها خوراک ضد نور بود!

گویا در کشور ما غیر از اصفهان و شمال و مشهد، هیچ جای دیگری نیست که هر وقت سخن از تعطیلات و گشت و گذار می شود ذهن همه به یاد این چند نقطه می رود، کاش روزی ببینیم که یکی از قطب های گردشگری کشور استان زیبای سیستان و بلوچستان شده است .

هنگام اذان از کنار چاه نیمه، به سمت زاهدان به راه افتادیم ، سه ساعت طول کشید تا به هتل رسیدیم از قبل می دانستم که شام چه چیزی برایمان تدارک دیده اند، حدسم درست بود ! به نظرم مسئولین حفاظت از محیط زیست باید از بانیان برگزاری این جشنواره و میزبانان آن به دلیل از بین بردن نسل مرغ های زاهدان به مقامات غذایی و قضایی شکایت کنند!

فردا روز آخر همایش بود، روز پرکاری در پیش داشتیم باید زود می خوابیدیم اما باز هم زودتر از ساعت 2 نشد که بخوابم، صبح ساعت 6 صبح بیدارمان کردند!

همانطور که حدس می زدوم طبق روال اکثر جشنواره ها و مراسم های کشور ما ، اختتامیه این جشنواره هم با تاخیر شروع شد

بعد از قرآن و سرود ملی جمهوری اسلامی و سرود ملی دانشگاه (!) مجری پشت تریبون رفت . رئیس بسیج هنرمندان استان کرمان عهده دار امر اجرا بود، نماهنگی از جشنواره پخش کردند و از سردار جاهد دعوت شد تا سخنرانی کند .

سردار دوست داشتنی با چهره آفتاب سوخته اش پشت میکروفن رفت، با همان متانتش به شهدا ادای احترام کرد و از حضور شاعران در سیستان و بلوچستان تشکر کرد .

سردار که پایین آمد ، دکتر قنادیان سخنرانی کرد . رئیس دامغانی بسیج هنرمندان از تاثیر حرکت فرهنگی بسیج بر ادبیات کشور سخن گفت و هنرمندان را در خط مقدم جنگ نرم دانست . دکتر 10 دقیقه سخنرانی کرد و سپس مستندی که سازمان از حادثه تاسوکی ساخته بود پخش شد . بر گونه برخی حاضرین شبنم اشک نشسته بود ، مستند تاثیر خودش را گذاشت .

اختتامیه با سخنرانی سردار نقدی ادامه پیدا کرد، اولین بار بود که صدایش را می شنیدم متین و ادبی حرف می زد، فاعل،مفعول، فعل! ساختار ادبیات فارسی را خوب رعایت می کرد شعری هم که ظاهراً خودش گفته بود، خواند و به سخنانش پایان داد .

همان داستانی که با استاندار داشتم برای مصاحبه، با سردار نقدی هم داشتم تا آمد از در بیرون بروم پریدم جلویش و گفتم که ببخشید سردار سوال دارم! لذت بخش بود که هیچ کس نتوانست جلویم را بگیرد! خبرنگاری که بعد از من آمد این اقبال را نداشت و اطرافیان نگذاشتند تا او هم مصاحبه ای دشت کند!

به سالن که باز گشتم خلیل عمرانی داشت بیانیه هیات داوران را می خواند، چون متن بیانیه را داشتم حواسم جمع حرف هایش نبود . بعد از بیانیه هم مراسم اهدای جوایز بود خیلی ها رفته بودند، سن پر شده بود از کسانی که قرار بود جایزه اهدا کنند!

مراسم اختتامیه هم تمام شد و رسماً کارم خاتمه پیدا کرده بود، با چند شاعر مصاحبه گرفتم و به هتل برگشتم، وسیله هایمان را جمع کردیم و برای خرید به بازار رسولی رفتیم (هر گونه ارتباط بازار رسولی زاهدان با رضا رسولی سردبیر، تکذیب می شود!)

چیز دندان گیری نبود تا بخرم، لباس های تاناکورا زیاد بود قید لباس را زدم ، یک بسته تیله خریدم و با یک مقدار خرت و پرت و به هتل برگشتم، کرایه ها زیاد نبود دو هزار تومان می دادیم و دربست به هر جا می خواستیم می رفتیم .

دیگر کم کم باید زاهدان را ترک می کردیم ، یک عالم وسیله بود که باید رامین به تنهایی می آورد و مع الاسف به دلیل دوستی من و او، بنده هم باید زحمت بارکشی را بر دوش می گرفتم!

با سختی و دوندگی توانستیم خودمان را به پرواز برسانیم، دربهای هواپیما بسته شد و من در اندیشه این سه روز خاطره انگیز فرو رفته بودم، به مردمی می اندیشیدم که فقر مناعت طبعشان را نخشکانیده بود ، به برخی ریخت و پاش ها فکر می کردم، یاد ریگی کوچک افتادم که چطور با حماقت هایش استان سرفراز سیستان و بلوچستان را ناامن جلوه داده بود که هنوز هم اثراتش به چشم می خورد و وقتی اسم از زاهدان و سیستان نزد ناآشنایان می آید تنها چیزی که می شناسند ناامنی است و حتی به ذهنشان هم خطور نمی کند که سیستان نصف النهار واقعی جهان است با دریاچه هامون و چاه نیمه ای که در زیبایی پهلو به خیلی از مناطق سرسبز جهان می زند و با مردمی که خورشید بر سخاوتشان رشک می برد و خوش حال و پر خاطره از سرزمین آفتاب و آیینه، از سیستان و بلوچستان به تهران باز گشتم .

گزارش : علیرضا ملوندی

منبع: سایت سازمان بسیج هنرمندان