شریف لک‌زایی

اخبار، گفتگوها، یادداشتها، مصاحبه ها و مقاله های دکتر شریف لک زایی

عید غدیر، عید ولایت : گفتاری از امام موسی صدر
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: امام موسی صدر ، امام علی (ع) ، ولایت ، وبلاگ

دین به معنای تربیت مردم است. دین یعنی تغییر رویکرد مردم، تغییر ایمان آنان، تغییر ذهنیت آنان و تغییر عادت‏ها و آداب و رسومشان و به عبارتی کوتاه، دین یعنی تلاش برای از نو ساختن انسان.

به ذوق امام در تفسیر آزادی بنگرید: می‏فرماید: «من ترک الشهوات کان حرّا؛ هر که شهوت‏ ها و خواسته‏ های نفسانی را رها کند، آزاده است.» منظور امام این است که آزادی هیچ حد و مرزی ندارد. آزادی چیست؟ آزادی تنها رها شدن از دیگران نیست، بلکه رها شدن از نفسی که به بدی فرمان می‏ دهد نیز هست. همان گونه که وقتی من از سیطرة استعمارگر یا استثمارگر اقتصادی و یا سلطه اشغالگر یا ستمگر رها می ‏شوم، آزادم، به همین ترتیب وقتی از شهوت‏ ها و هوس‏ هایم رها می ‏شوم نیز آزادم. وقتی در این مفهوم دقت کنیم، درمی ‏یابیم که می‏ توان گفت: آزادی حد و مرزی ندارد به این شرط که از همه چیز آزاد بود، نه تنها از دیگران. چرا؟ زیرا آن آزادی که تجاوز به آزادی دیگران را به دنبال داشته باشد آزادی نیست، بلکه نوعی تجاوز و ستمگری یعنی خودپرستی و خودکامگی. در این صورت هی چ‏گاه آزادی ما با آزادی دیگران تعارض پیدا نمی‏ کند.


 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمین. والصلوة والسلام علی سیدنا محمد وعلی الأنبیاء المرسلین وسلام الله علی أولیائهم وأصحابهم الطیبین.


ای سرور من ای ابا الحسن، پوزش می‏خواهم و جای شگفتی نیست. عذر می‏‏خواهم در حالی که نظریه‏ها و آرا و اندیشه‌ها هنگام سخن گفتن دربارة شما مضطرب می‌شود. من دربارة علی چه بگویم؟ رفیق او، خلیفه عمر بن خطاب دربارة او گفته است: «ای ابا الحسن! اگر دریاها مرکب باشد و درختان جنگل‌ها قلم و انسان‏ها نویسنده و جنیان حسابگر، نمی‏توانند فضایل تو را به شماره درآورند.»
خلیفه ابوبکر نیز بسیار به سیمای علی نگاه می‏کرد. وقتی از او دربارة آن پرسیدند، گفت: از رسول خدا شنیدم که «النظر فی وجه علیّ عبادة؛ نگاه به چهرة علی عبادت است.»
اگر بخواهیم دربارة این مرد سخن بگوییم تنها می‏توانیم از دریای فضل او به اندازة جرعه‌ای برگیریم. ولی مناسبت امشب یعنی شب عید غدیر بحث ما را به همین موضوع اختصاص می‏دهد. تلاش می‏کنم دربارة این موضوع توضیحاتی بدهم و اسناد آن را ذکر کنم و معانی آن (حدیث غدیر) را به طور کوتاه تفسیر کنم.

    

واقعة غدیر هنگام بازگشت پیامبر از حجة الوداع در اواسط سال دهم هجری رخ داده است، در مکانی به نام جحفه، کنار برکه‏ای به نام خُم. جحفه مکانی بود که راه حجاج از یکدیگر جدا می‏شد و هر گروه به سوی کشور خود می‏رفتند. همة حجاج در این منطقه جمع شده بودند. این واقعه در روز پنج‏شنبه، هجدهم ماه ذی الحجه بوده است و بنا بر نقل برخی از تاریخ‏نویسان بزرگ بیش از صد هزار نفر از مسلمانان همراه پیامبر بودند. در آن روز پیامبر خطبه خواند و فرمود: «خدا را سپاس می‏گوییم و از او یاری می‏طلبیم. به او ایمان داریم و بر او توکل می‏کنیم و از شرّ نفس و اعمال زشت خود به او پناه می‏بریم. خدایی که هر که را گمراه کند هدایت کننده‌ای نیست و هرکه را هدایت کند، گمراه کننده‌ای. گواهی می‏دهم که معبودی جز الله نیست و گواهی می‏دهم که محمد بنده و فرستادة اوست.»
«ای مردم! نزدیک است که فراخوانده شوم و من نیز استجابت کنم. من مسئولم و شما نیز مسئولید. چه می‏گویید؟» گفتند: «گواهی می‏دهیم که تو [پیام خدا را] ابلاغ کردی و خیرخواه بودی و مجاهده کردی. خداوند به تو پاداش نیک دهد.»
پیامبر فرمود: «آیا گواهی نمی‏دهید که معبودی جز الله نیست و محمد بنده و فرستادة اوست و بهشت او حق است، جهنم او حق است، مرگ حق است و روز رستاخیز به پاخواهد شد و تردیدی در آن نیست و خداوند کسانی را که در قبرها هستند برخواهد انگیخت؟» گفتند: «آری، ای رسول خدا.» فرمود: «خدایا گواه باش» سپس فرمود: «پس بنگرید که چگونه پس از من با ثقلین (دو چیز گران‌بها) برخورد می‏کنید.» شخصی ندا داد: «ثقلین چیست؟» فرمود: «ثقل بزرگ‌تر کتاب خداست که یک طرف آن به خداوند متصل است و طرف دیگر در دستان شماست، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید. ثقل کوچک‌تر عترت و خاندان من است. و خداوند دقیق و آگاه به من خبر داده است که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‏شوند تا در نزد حوض بر من وارد شوند و من از خداوند آن را برای آن‌ها درخواست کرده‏ام. پس از آنان پیشی نگیرید که هلاک می‏شوید و از آنان عقب نمانید که هلاک می‏شوید.» سپس دست علی را گرفت و بالا برد، به گونه‏ای که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همة مردم او را شناختند. فرمود: «ای مردم، چه کسی به مؤمنان از خودشان سزاورتر است؟» گفتند: «خدا و رسول او داناترند.» فرمود: «خدا مولای من است و من مولای مؤمنان هستم و من به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست» و این جمله را سه بار تکرار کرد و در نقل امام احمد بن حنبل در کتاب المسند آمده است که پیامبر چهار بار این جمله را تکرار کرد. سپس فرمود: «خدایا هر که او را دوست دارد، دوست خود بدار، هر که او را دشمن دارد دشمن بدار، هر که به او محبت می‏ورزد مورد مهر و محبت خود قرار ده، و هر که به او کینه می‏ورزد مورد خشم و غضب خود بگردان. هر که او را یاری کند یاری کن و هر که او را خوار سازد خوار کن و حق را با او - هر کجا باشد- بگردان. کسانی که حاضرند این خبر را به آنان که غایب‌اند برسانند.» و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند این آیه نازل شد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسْلاَمَ دِینًا» (1) پس پیامبر فرمود: «خدا را بزرگ می‏شماریم به خاطر کامل کردن دین و تمام گرداندن نعمت و خوشنودی پروردگار.»
من این واقعه را از یکی از کتاب‏های معتبر، یعنی المسند امام احمد بن حنبل نقل کردم. در مورد سند حدیث نیز به طور کوتاه توضیحاتی می‏دهم:
واقعة غدیر را بیست و چهار نفر از تاریخ‏نویسان بزرگ از جمله ابن قتیبه، طبری، بلاذری، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن خلدون، ابن خلکان، عسقلانی و سیوفی حکایت کرده‏اند. از محدثان نیز بیست و هفت نفر از جمله: امام شافعی، امام احمد بن حنبل، ابن ماجه، ترمذی، نسائی، حاکم، عسقلانی و صاحب کنز العمال، این حدیث را نقل کرده‏اند. از متفکران بزرگ نیز یازده نفر همچون طبری، ثعالبی، قرطبی، نیشابوری، فخر رازی، آلوسی و سیوطی به این واقعه پرداخته‏اند. از متکلمان یازده نفر به این ماجرا اشاره کرده‏اند، از جمله: باقلانی، جرجانی، بیضاوی، تفتازانی و کوشی. در بین بزرگان اهل لغت نیز ابن درید در الجوهرة، ابن اثیر در النهایة، حموی در معجم البلدان و ... این واقعه را ذکر کرده‏اند.
اما راویان این حدیث عبارت‌اند از: صد و شش نفر از اصحاب، از جمله دو خلیفة اول ابوبکر و عمر و همچنین عایشه و حضرت فاطمه و ابوهریره؛ هشتاد و چهار نفر از تابعان؛ پنجاه و شش نفر از علمای قرن دوم؛ نود و دو نفر از علمای قرن سوم؛ چهل و سه نفر از علمای قرن چهارم؛ بیست و سه نفر از علمای قرن پنجم؛ بیست نفر از علمای قرن ششم؛ بیست نفر از علمای قرن هفتم؛ هیجده نفر از علمای قرن هشتم؛ پانزده نفر از علمای قرن نهم؛ چهارده نفر از علمای قرن دهم؛ یازده نفر از علمای قرن یازدهم؛ دوازده نفر از علمای قرن دوازدهم؛ یازده نفر از علمای قرن سیزدهم و هشت نفر از علمای قرن چهاردهم که این حدیث را با جزئیات آن نقل کرده‏اند و از این رو جایی برای خدشه در صحت سند وجود ندارد.
کسانی که دربارة این حدیث کتاب تألیف کرده‏اند، بیست و هشت نفرند، از جمله: طبری، انباری، شیبانی، دارقطنی، کراجکی، حامد حسین هندی، سید عبدالحسین شرف الدین و علامه امینی در عصر حاضر. برخی نیز از جمله فخر رازی گفته‏اند این حدیث متواتر است.
این خلاصه‏ای بود از سند حدیث غدیر و روایان آن که برای یادآوری برای برادران برشمردم.
اما برای تفسیر ماجرای غدیر و توضیح معنای ولایت که پیامبر در این روز بر آن تأکید کرد، باید مقدمه‏ای بیان کنم.
برادران! مسئلة دین با مسئلة آموزش متفاوت است، تبلیغ دین از جنس آموزش نیست تا پیامبر بخواهد دین را به ملت و قوم خود آموزش دهد. بلکه دین به معنای تربیت مردم است. دین یعنی تغییر رویکرد مردم، تغییر ایمان آنان، تغییر ذهنیت آنان و تغییر عادت‏ها و آداب و رسومشان و به عبارتی کوتاه، دین یعنی تلاش برای از نو ساختن انسان.
انسان عصر جاهلیت از نظر افکار، عقاید، ایمان، عادت‏ها و کارها با انسانی که محمد (ص) می‏خواست بسازد تفاوت داشت. از این رو پیامبر برای آنکه بتواند این انسان را دگرگون کند و از نو بسازد، کوشید تا او را تربیت کند. از این رو در زندگی هیچ پیامبری نمی‏بینیم که روزی به مسجد بیاید و کتاب خود را برای مردم بخواند و بگوید: این واجب است، این حرام است، این مستحب است، این جایز است، این جایز نیست. هرگز چنین روشی وجود ندارد. بلکه می‏کوشد تا مردم را تربیت کند. برای نمونه اسلام خمر را حرام می‏داند ولی آن را یکباره و در یک لحظه حرام اعلام نکرد. می‏توانست این حرمت را در یک لحظه اعلام کند ولی از آنجا که شرابخواری برای مردم عادت شده بود، جلوگیری از آن کسانی را که به آن معتاد شده بودند دچار مشکل می‏کرد. برای آنکه مردم بتوانند این عادت را ترک کنند باید راهنمایی و تربیت می‌شدند. از این رو می‏بینیم اسلام خمر را در مکه حرام نکرد. پس از هجرت پیامبر به مدینه نیز تا دو سال حرمت خمر اعلام نشد. آن را مباح نشمرد ولی حکم حرمت آن نیز اعلام نشد تا اینکه حادثه‏ای رخ داد. خلاصة آن حادثه این است که برخی از بزرگان صحابه در خانه عتبان بن مالک بودند و شراب خوردند و مست شدند، در آن حال درگیری شدیدی میان آنان به وجود آمد. از آنجا که این درگیری میان رؤسای قبایل بود، افراد هر قبیله به سرعت برای طرفداری و حمایت از رئیس خود جمع شدند و بدین ترتیب زمینه برای یک فتنة فراهم شد، در حالی که پایه‏های امت اسلام هنوز ضعیف بود. از این رو مردم از این واقعه که نزدیک بود فتنه اوس و خزرجی و درگیری‏های قبیله‏ای را زنده کند بسیار ناراحت شدند. این حادثه کیان اسلام را تهدید کرد و به همین خاطر باعث ناراحتی و نارضایتی شد و همه نیز می‏دانستند که منشأ این درگیری مستی و شرابخواری بود. از این رو دل‌ها آمادة قبول حکم شراب شد و نخستین آیه برای تحریم خمر نازل شد: «إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ» (2) این آیه تنها بیانگر سرزنش و نکوهش خداوند بود و مردم تا یک ماه، دو ماه، یا بیشتر دربارة حکم خمر سؤال می‏کردند. در مرحله دوم این آیه نازل شد: «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا» (3)

سپس حادثة دیگری رخ داد: یکی از اصحاب در حال مستی امام جماعت شد و در نماز سورة کافرون را خواند. در این سوره آمده است: «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ.»ولی او «لا» را حذف کرد و این گونه خواند: «أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ» (4) یعنی من آنچه را می‏پرستید می‏‏پرستم و شما نیز آنچه را من می‏‏پرستم می‏پرستید. در پی این واقعه نیز ناراحتی شدیدی پیش آمد و سومین آیه نازل شد: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ ءامَنواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُکَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ» (5) این آیه مردم را از نوشیدن شراب پیش از نماز نهی می‏کند؛ یعنی پنج بار در روز. تا اینکه در سال ششم هجری آیة تحریم نازل شد: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالانصَابُ وَالازْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (6)

و بدین ترتیب می‏بینیم هر حکمی در اسلام به تدریج مطرح می‏شود تا مردم را قانع سازد و دل‌ها را تربیت کند. این شیوه در سرتاسر دعوت پیامبر به چشم می‏خورد و به همین خاطر بود که قرآن در طول بیست و سه سال به تدریج نازل گردید.
این مقدمه ثابت می‏کند که پیامبر(ص) به فرمان خداوند می‏کوشید مردم را تربیت کند و آنان را بسازد و باورها و فرهنگ‏ و اخلاق و کارهایشان را اصلاح کند. برای رسیدن به این هدف باید جامعه‏ای سالم و صالح به وجود آورد، زیرا انسان از جامعة خود تأثیر می‏گیرد. اگر جامعة قبیله‌ای جاهلیت نمی‏توانست انسان بسازد، پیامبر کوشید جامعه‏ای صالح پدید آورد و برای خلق چنین جامعه‏ای کوشید تا حکومت را به دست گیرد و در مدینه توانست حاکم جامعة اسلامی شود. قرآن نیز این سلطه و فرمانروایی را به پیامبر عطا کرد: «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» (7) این سلطه غیر از سلطة رسالت است، چون سلطة رسالت در جهت تبلیغ احکام است.
سلطة دوم ولایت است، یعنی سلطه در تربیت و سازماندهی و تأدیب مردم و تشکیل جامعه به گونه‏ای که ارادة حاکم بر ارادة مردم غلبه داشته باشد.
این ولایت به پیامبر داده شد تا بتواند مردم را تأدیب و تربیت کند و آنان را از نو بسازد. این ولایت و سلطة پیامبر نه سال و نیم طول کشید و شکی نیست که این مدت برای تربیت کامل مردم کافی نیست، زیرا انسان همان‌گونه که می‏دانید موجود پیچیده‏ای است و باورها، عادات، رفتارها، اعمال، اخلاق، روحیات و گرایش‏های گوناگونی دارد و اصلاح او نیازمند زمان درازی است.
اینجاست که معنای اقدام پیامبر در انتقال این ولایت به علی(ع) روشن می‏َشود. پیامبر از مردم پرسید: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» گفتند: «آری،» فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِیّ مَولاهُ هر که من مولای او هستم این علی مولای اوست.» یعنی او رهبر است و باید از او اطاعت کنید. او کسی است که به ساختن انسان‌ها و جامعه می‏پردازد و بنای امت را تمام می‏کند. این همان مسئولیت مهم و بزرگی است که در روز غدیر به امام علی واگذار شد.
در اینجا سؤالی پیش می‏آید: چرا این مقام و سلطه به علی واگذار شد نه به غیر او؟
برای پاسخ به این سؤال باید دربارة شخصیت امام علی بحث کنیم. می‏دانید که در یکی از سال‌ها در مکه قحطی آمد و زندگی بسیار دشوار شد. ابوطالب که پیرمردی بزرگوار و ارجمند بود از نظر مالی تنگدست بود. از این رو خویشان و برادرانش نزد او آمدند و هر یک از آن‌ها سرپرستی یکی از پسران او را به عهده گرفتند تا از این راه به او در ادارة امور زندگی‏اش کمک کنند. مثلاً عباس، پسر بزرگ‌تر او طالب را با خود برد و پیامبر پسر کوچک‌تر او یعنی علی را. در آن هنگام علی شش سال داشت.
بنابراین علی در سن شش ‏سالگی وارد خانة محمد شد و این امر دو سال پیش از بعثت پیامبر بود. می‏دانید که سن شش‏سالگی سرآغاز تربیت اساسی کودک است و پیش از آن باید پایة تربیت کودک شکل گرفته باشد. علی در این سن که آغاز دریافت تربیت صحیح است وارد خانة پیامبر شد. بی‏گمان پیامبر پیش از بعثت نیز مردی عادی نبود. این‌گونه نبود که تا شب بعثت مانند دیگر انسان‏ها بوده باشد و یکباره پیامبر شده باشد. پیامبر پیش از رسیدن به نبوت نیز روزهایی را به تفکر و عبادت و ریاضت می‏پرداخت و حتی پیش از 25 سالگی به غار حرا می‏رفت و عبادت می‏کرد و به وضع امت خود می‏اندیشید و می‏کوشید نفس خود را صفا دهد و وقتی صفای نفس او به اوج رسید، وحی بر او نازل گردید.
بنابراین پیش از نزول وحی نیز خانة پیامبر خانة عبادت و تفکر و ریاضت‏های روحی بود. بی‏گمان این نوع عبادت‏ها بر فضای خانه اثر می‏گذاشت و علی در این خانه زندگی می‏کرد.
محمد به پیامبری مبعوث شد و علی اسلام آورد و شب و روز، در جنگ و صلح، در خانه و سفر، در سختی و گشایش همراه پیامبر بود، با پیامبر زندگی کرد و علوم و احکام فراوانی از ایشان آموخت و مقام او به آنجا رسید که پیامبر دربارة او فرمود: «أنا مَدیَنة العِلِمِ وَ عَلِیّ بابُها» من شهر علمم و علی دروازه آن است.» این مقام عظیمی است که تأثیرپذیری و فراگیری امام علی از پیامبر را می‏رساند. شخصیت امام علی شبیه شخصیت پیامبر بود و بی‏تردید این شاگرد امین می‏کوشید همواره در رکاب پیامبر باشد. خود ایشان فرموده است: «کُنتُ مِن رَسُولِ اللهِ کَالفَصیلِ مِن اُمِهِّ؛ من نسبت به رسول خدا همچون بچه شتر نسبت به مادرش بودم.» همواره پای خود را جای پای پیامبر می‏گذاشت و می‏کوشید مثل پیامبر زندگی کند و به تمام معنا شاگردی واقعی و امانتدار باشد. اگر به زندگی علی بنگریم تشابه‏های فراوانی با زندگی پیامبر می‏یابیم. برای نمونه هنگامی که پیامبر میان مهاجران و انصار پیوند برادری برقرار کرد، خودش با علی پیمان برادری بست. عمر او مانند عمر پیامبر 63 سال بود. پیامبر در حدیثی فرموده‏اند: «عَلیّ مِنّی وَ أَنا مِنهُ؛ علی از من است و من از اویم.» در حدیثی دیگر آمده است: «أنا وَ عَلِیّ مِن شَجَرة واحِدَة؛ من و علی ازیک درخت هستیم.»

تشابه این دو در اخلاق و کردار را به روشنی می‏توان دریافت؛ مثلاً در زمینة عدالت می‏بینیم پیامبر(ص) در آخرین روز عمر خود به مسجد می‏آید و به منبر می‏رود و می‏گوید ای مردم هر کس من به پشت او تازیانه‏ای زده‏ام این پشت من است [بیاید و قصاص کند]. هر کس من از او مالی گرفته‏ام بیاید و آن را از مال من برگیرد و هیچ یک از شما از اینکه [در اثر قصاص کردن] مورد کینه دشمنی قرار گیرد نهراسد، زیرا چنین برخوردی در خور من نیست.» مردی برخاست و گفت : «ای رسول خدا، من بر شما حقی دارم، در روز احد که چوبی در دست داشتید و مردم را برای جنگ به صف می‏کردید، ضربه‏ای به شکم من زدید. می‏خواهم انتقام آن را بگیرم. پیامبر فرمود: نزدیک بیا ای مرد. وقتی آن مرد نزدیک شد، گفت: ای رسول خدا هنگامی که آن ضربه را به شکم من زدید لباسی بر تن نداشتم و شکمم عریان بود، پیراهن خود را بالا بزنید تا شما را همان گونه که به من ضربه زده بودید قصاص کنم. وقتی پیامبر پیراهن خود را بالا زد آن مرد خود را بر روی دو پای پیامبر انداخت و آن‌ها را بوسید و عذرخواهی کرد و گفت: ای رسول خدا دوست داشتم برای همة کسانی که این صحنه را می‏ّبینند و می‏شنوند ثابت کنم که شما به آنچه می‏گویید عمل می‏کنید و با آن زندگی می‏کنید و از روی ریا و خودنمایی نیست، بلکه برای حق‏طلبی و حق‏خواهی است.

این عدالت شگفت‏انگیزی را که در زندگی پیامبر می‏بینیم در سخنان علی نیز می‏شنویم. علی(ع) فرموده است: «وَ اللهِ لَأَن أبیتَ عَلَی حَسَکِ السَّعدانِ مُسَهَّداً وَ اُجَرَّ فیِ الأغلالِ مُصَفَّداً، أَحَبُ اِلَیَّ مِن أن الَقی اللهَ [وَ رَسولَهُ] یَومَ القِیامَةِ ظالِماً لِبعَضِ حُقوقِ العبادِ أو غاصِباً لشَیء مِن الحُطام؛ به خدا اگر شب را بر روی خارهای گیاه سعدان (خار شتر) بیدار مانم و در طوق‏های آهنین از این سو به آن سویم کشند، خوش‌تر دارم تا در روز رستاخیز بر خدا و رسول درآیم و بر یکی از بندگان ستمکار باشم یا اندک چیزی گرفته باشم.»
در شجاعت و دلاوری نیز شباهت فراوانی میان علی و پیامبر وجود دارد. خیلی‏ها از شجاعت علی بسیار می‏دانند و این سخن او را شنیده‏اند که «لا أبُالی ان وقعتُ عَلَی الموَتِ أو وَقَعَ المَوتُ عَلَیَّ؛ باکی ندارم که من به کام مرگ درافتم یا مرگ مرا در کام خود کشد.» ولی باید این سخن امام را شنید که «کنا اذا اشتد البأس و حمی الوطیس نلوذ برسول الله؛ هر گاه سختی‏ها شدت می‏ِیافت و جنگ بالا می‏گرفت، به رسول خدا پناه می‏بردیم.»
در اخلاق و بخشندگی می‏بینیم مقام او همانند مقام پیامبر است و شباهت میان زندگی آنها واضح است.
دربارة شجاعت امام داستان جالبی را برایتان نقل می‏کنم. در جنگ صفین که جنگ میان امام علی(ع) و معاویه بود، امام، معاویه را به مبارزه طلبید و فرمود: خودت به جنگ بیا تا مردم در امان باشند. چرا باعث می‏شوی مردم یکدیگر را بکشند. بیا ما بجنگیم و مردم را رها کنیم تا در امان بمانند. در این وقت عمروبن عاص که حضور داشت به معاویه گفت: او درخواست منصفانه‏ای داده است. معاویه گفت: از زمانی که برای من خیرخواهی کرده بودی هیچ‏گاه به من نیرنگ نزده بودی جز امروز.آیا به من می‏گویی به مبارزه با الحسن بروم در حالی که می‌‏دانی او دلاوری بزرگ است. گویا تو به حکومت بر شام پس از من چشم دوخته‏ای!»
هنگامی که علی، عمرو بن عبدود را کشت، خواهرش بر سر جنازة او آمد و چون فهمید علی قاتل عمرو است، گریه و زاری نکرد، زیرا قبایل عرب بر خود ننگ نمی‏دانستند که یکی از آنان به دست علی کشته شود.

روزی معاویه با عبدالله بن زبیر که از دلاورترین دلاوران عرب بود شوخی می‏کرد. عبدالله بن زبیر گفت: «ای معاویه کدام یک ازدلاوری‏های مرا انکار می‏کنی؟ من در جنگ رو در روی علی ایستاده‏ام.» و این بزرگ‌ترین افتخار او به شمار می‏آمد. معاویه به او گفت: «اگر در برابر او می‏ایستادی ناگزیر تو و پدرت را با دست چپ خود می‏کشت و دست راست او آزاد بود و دنبال کسی می‏گشت که او را بکشد.» شجاعت علی نیاز به بحث ندارد و او در این ویژگی همانند پیامبر(ص) بود.
اما درباره سخاوت و بخشندگی او نیز داستان‏های فراوانی وجود دارد که به داستانی که در سورة انسان آمده است اشاره می‏کنم:

در این سوره آمده است: «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا؛» (8) محسن بن ابی محسن ظبیانی نزد معاویه آمد و به او گفت: «ای معاویه! ازنزد بخیل‏ترین مردم می‏آیم.» معاویه گفت: «وای بر تو آیا درباره با الحسن می‏گویی بخیل‏ترین مردم است؟ به خدا سوگند اگر او دو خانه داشته باشد یکی پر از طلا و دیگری پر از کاه، طلاها را پیش از کاه‏ها [در راه خدا] مصرف می‏کند.» و به همین ترتیب می‏ّبینیم که اخلاق علی شباهت بسیاری به اخلاق پیامبر داشته است. او با پیامبر زندگی می‏کرد و پیامبر او را تربیت می‌کرد و سرانجام شاگردی همانند استاد شد و تجسم کامل دین شد تا آنجا که قرآن کریم او را نفس پیامبر خوانده است: «وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ» [آل عمران، 61] که همه مفسران به اتفاق آن را درمورد علی (ع) تفسیر کرده‏اند. از این رو بود که پیامبر علی را مکلف ساخت سرپرست و مربی مردم باشد و بر آنان حکومت کند.
در اینجا برخی از سخنان او را که بیانگر شیوة حکمرانی و روش او در تربیت مردم است به طور کوتاه ذکر می‏کنم.» او حاکمی بود که به آنچه فرمان می‏داد ایمان داشت. تاریخ نویسان دربارة او گفته‏اند: هیچ گاه مردم را از کاری نهی نکرد مگر آنکه خودش پیش از آنان از آن کار دوری کرده بود و هیچ گاه از آنان نمی‏خواست کاری کنند مگر آنکه خود پیش از آنان آن را انجام می‏داد.» او نخستین کسی بود که قانون را اجرا می‏کرد. در اینجا باید به عنصر مسئولیت‌‌پذیری توجه کنیم، اینکه صرفاً شخصی حاکم باشد کافی نیست.حاکم کسی است که مسئولیت‏پذیر باشد و مسئولیت اداره مردم را بر عهده بگیرد. ایشان فرموده است: «أ أقنع من نفسی بأن یقال امیرالمؤمنین و لا اشارکهم فی مکاره الدهر او اکون لهم اسوة فی جشوبة العیش فوالله فما خلقت لیشغلنی اکل الطیبات کالبهیمة المربوطة همّها علفها او المرسلة شغلها تقلبها تفترش من اعلافها و تلهو عما یراد بها؛ آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشی‏های روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی‏های زندگی نمونه‏ای برایشان نشوم؟ مرا نیافریده‏اند تا خوردنی‏های گوارا سرگرمم سازد، چون چارپایی بسته که به علف پردازد یا آنکه واگذارده است و به این سو و آن سو رود و شکم را از علف‌های آن بینبارد و از آنچه بر سرش آرند غفلت دارد.» (9)
در سخنی دیگر فرموده است : «و لو شئت لأهتدیت الطریق الی مصفّی هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القزّ ولکن هیهات أن یغلبنی هوای و یقودنی جشعی الی تخیر الأطعمة و لعلّ بالحجاز او الیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع؛ و اگر می‏خواستم می‏دانستم چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد گردید. و حرص، مرا به گزیدن خوراک‏ها نخواهد کشید. چه، شاید در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد یا هرگز شکمی سیر نخورد.» (10)
این گونه مسئولیت‏پذیری‏هایی که در زندگی امام مشاهده می‏کنیم، انسان را به شگفتی می‏آورد، و اعتماد او را به سیرة حاکمان جلب می‌کند. حاکم سخاوتمند کسی است که الگوی ملت خود باشد. چگونه ممکن است یک انسان غذا نخورد؟ مگر نه این است که خداوند نعمت‏های پاکیزه را برای انسان آفریده است؟ چرا، ولی برای انسان‏های عادی. حاکم و فرمانروا باید همچون ضعیف‏ترین زیردستان و افراد تحت حکومت خود زندگی کند. از این رو امام هنگامی که حکومت را در دست داشت نمی‏پذیرفت که سیر بخورد، مبادا که در حجاز یا یمامه کسی باشد که حسرت نان داشته یا سیر نخورده باشد. او خود را در برابر مردم مسئول می‏داند و میان آنها فرق نمی‏گذارد. ایشان در نامه معروف به فرماندار خود برای مساوات میان مردم استدلال و دربارة لزوم مراعات حال مردم می‏گوید: «ان الخلق ... اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق؛ مردم یا برادر دینی تو هستند یا در آفرینش همچون تواند.» یک ملت از هر فرقه و مذهب و آیین که باشند در آفرینش همچون تو هستند و انسان‌اند و خاستگاه و سرآغاز شکل‏گیری جامعه‏ها نیز انسان است. معیار شهروندی انسان بودن است. اگر قرار باشد اعتقادات انسان او را از انسانیت خارج کند، او حق شهروندی ندارد و اگر عقاید انسان او را از انسانیت بیرون نمی‏برد، پس حق شهروندی دارد، زیرا همه در آفرینش همانند یکدیگرند.
امام در یکی دیگر از سخنان خود فرموده‏اند: «لایقوم سلطان بسفک دم حرام؛ هیچ حکومتی با ریختن حرام خون قوام نمی‏یابد.» چرا که این کار موجب ضعف و تزلزل آن می‏شود و بلکه او را به نابودی می‏کشاند. فکر نکنید کسی می‏تواند با خونریزی پیروز شود و بر مردم غلبه کند. چه بسا خونریزی بتواند یک روز، دو روز، یا مدتی در دل مردم ایجاد ترس و وحشت کند ولی دیری نمی‏پاید که به نابودی آن حکومت می‏انجامد. یکی از پژوهشگران سخنان امام در روزی که به خلافت مسلمانان انتخاب شد با وصیت‏های ایشان در روز شهادت در بستر مرگ مقایسه کرده و نکتة شگفت‏انگیزی را کشف کرده است، او دریافته که وصیت‏های امام در روز شهادت با خطبة ایشان در روز آغاز خلافت و فرمانروایی کاملاً مطابقت و همخوانی دارد. از این نکته درمی‏یابیم که این مرد منصب حکومت را ابزاری برای خدمت و انجام وظیفه می‏دانسته است و از این رو سخنانش در روز خلافت و روز شهادت یکسان است. امام در روز شهادت خدا را به خاطر موفقیت در انجام وظیفه شکر می‏کند و روزی که به خلافت رسید از خدا خواست او را در انجام وظیفه یاری کند و فرمود: «اگر نبود که با پذیرفتن خلافت بتوانم حقی را به پا دارم یا باطلی را به زیر کشم همانا افسار شتر خلافت را بر روی کوهان آن می‏انداختم و آن را وامی‏گذاشتم.»
در سفارش‏هایی که به فرمانداران خود دارد آنها را از پنهان شدن از مردم بازمی‏دارد و می‏فرماید: «الاحتجاب عن الخلق یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فیصغر عندهم الکبیر و یعظم الصغیر و یقبح الحسن و یحسن القبیح و یشاب الحق بالباطل و انما الوالی بشر لایعرف ما تواری عنه الناس به من الامور؛ و نهان شدن از رعیت والیان را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است باز دارد. پس کار بزرگ نزد آنان کوچک به شمار آید و کار کوچک بزرگ نماند، زیبا زشت شود و زشت زیبا، و باطل به لباس حق درآید. و همانا والی انسانی است که آنچه را مردم از او پوشیده دارند، نداند.» (11)
امام با این جملات خطرهای پوشیده ماندن از چشم مردم را گوشزد می‏کند؛ این یک بیماری خطرناک و فراگیر در میان حاکمان و مردم عادی است. حاکم خود را از مردم پنهان می‏کند و می‏بیند با پنهان ماندن حکمرانی او آسان‌تر می‌شود. ولی پیامدهای این پنهان شدن چیست؟ امام این پیامدها را به طور روشن توضیح داده‏اند. هنگامی که حاکم از مردم پنهان می‏شود حقایق و واقعیت‏ها از چشم او پنهان می‏ماند و مردم احساس می‏کنند فردی که خود را از آنان مخفی کرده است با آنان تفاوت دارد، زیرا این حالت نوعی هیبت و هراس در آنان پدید می‏آورد. وقتی حاکم از امور کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزد او راه می‏ِیابند و به ستایش او می‏پردازند و می‏گویند: حکومت تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به سر می‌برند و مشکلی ندارند. اما خیرخواهان سختی‌های را که ملت دارند برای حاکم بازگو می‌کنند. وجود چاپلوسان و اطمینان دادن آنها به حاکم و همچنین دور بودن حاکم از مردم سبب می‏شود که او سخن خیرخواهان و خردمندان را به سختی بپذیرد و به دروغ‏های چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهان دلسوز را از خود دور کند، زیرا آنها از او انتقاد می‏کنند و او انتقاد را برنمی‏تابد. ستایش و چرب‏زبانی فراوان، حاکم را به این خیال می‏اندازد که او واقعاً فرستاده‏ای از جانب خدا و صاحب رسالت، عنصری متمایز از دیگران است که برای نجات ملت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمی‏پذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش می‏سپارد، زیرا معیار حق و باطل برای او میزان محبت ورزیدن انسان‏ها به او ست، نه شایستگی و توانمندی آنها. کسی که او را دوست داشته باشد، عهده‏دار امور می‏شود و کسی که او را دوست نداشته باشد از ادارة امور دور نگه داشته می‏شود. و بدین ترتیب مناصب از دست شایستگان بیرون می‏آید و به دست چرب‏زبانان و چاپلوسان می‏افتد و در نتیجه جامعه ویران می‏شود.
از سوی دیگر دور بودن مردم از حاکم باعث می‏شود که آنها کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک بپندارند و در نتیجه دچار سرگردانی شوند: یا به تقدیس و پرستش حاکمان روی آورند و ضعیف و خوار می‏َشوند و انتقاد و دادخواهی را کنار می‏گذارند و حقیقت را پنهان می‏کنند که در این حالت حاکم نمی‏تواند به درستی حکمرانی کند؛ و یا از حاکمان کینه به دل می‏گیرند که خطرناک‏ترین تهدید برای حکومت است. امام علی دربارة عدالت می‏فرماید: «و الله لانقذن المظلوم من ظالمه و اقودنّ الظالم بخزامته؛ به خدا سوگند ستمدیده را از [چنگ] ستمگر نجات می‏دهم و مهار ستمگر را در دست می‏گیرم.» در جای دیگر فرموده است: «الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه؛ انسان خوار در نزد من عزیز است تا آنکه حق او را به او بازگردانم و توانمند در نزد من ضعیف است تا آنکه حق را از او بازستانم.»
در حقوق جزایی مدرن یک اصل بنیادین وجود دارد که آن را نخستین بار در سخنان امام علی می‏یابیم: «لا آخذ علی التهمة و لا اعاقب علی الظن؛ به صرف اتهام سرزنش نمی‏کنم و به صرف گمان عقاب نمی‏دهم.» در سخنی دیگر فرموده است: «اجور الناس من عدّ جوره عدلا؛ ستمگرترین مردم کسی است که ستم خود را عدالت بشمارد.» در جایی دیگر می‌فرماید: «شر الناس من یعین علی المغلوب؛ بدترین مردم کسی است که غالب را در برابر مغلوب یاری می‌کند.» هنگامی که امام می‏خواهد مردم را برای کمک به حق برانگیزد تا در برابر ستم و ستمگر بی‏تفاوت نمانند می‏فرماید: «الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم؛ کسی که به عمل قومی خوشنود باشد مانند کسی است که در آن کار همراه آنان شده‏ است.» و نیز می‏فرماید: «الساکت عن الحق شیطان اخرس؛ کسی که در برابر حق ساکت بماند شیطانی لال است.»
دربارة دانش سخن ارزشمند و مهمی فرموده است. من این سخنان را به طور گذرا مطرح می‏کنم، زیرا اگر بخواهیم دربارة آنها بحث کنیم هر یک از آنها زمان بسیاری نیاز دارد. ایشان فرموده است: «العقل حفظ التجارب؛ خرد، نگه داشتن و به خاطر سپردن تجربه‏هاست.» برادران می‏دانند که خاستگاه همة علوم امروزی تجربه و تکرار و به قانون درآوردن آن است. قانون در اصطلاح علمای منطق درک کلیات است که آن را عقل یا قوة کامله می‏نامیم. این اصل در پیشرفت علوم نقش اساسی دارد.
دربارة آزادی و آزادی ملت‌ها امام علی سخن مشهوری دارند: «لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرّا؛ بنده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.» و سپس مفهوم آزادی را تفسیر کرده است، دوست دارم این جمله را توضیح دهم تا به میزان بلندی و ارزش این سخنان- - وقتی که در انها ژرف می‏نگریم- پی ببرید. معروف است که می‏‏گویند: مرز آزادی، آزادی دیگران است. انسان آزاد است هر گونه که بخواهد رفتار کند ولی این آزادی او به آزادی دیگران محدود می‏شود. جایی که آزادی به تجاوز به حقوق دیگران بینجامد، دیگر آزادی وجود ندارد. این یک تفسیر رایج از آزادی است که تا امروز نیز از آن پیروی می‏کنند و آن را مبنای همة قوانین مدنی در جهان می‏دانند.
ولی به ذوق امام در تفسیر آزادی بنگرید: می‏فرماید: «من ترک الشهوات کان حرّا؛ هر که شهوت‏ها و خواسته‏های نفسانی را رها کند، آزاده است.» منظور امام این است که آزادی هیچ حد و مرزی ندارد. آزادی چیست؟ آزادی تنها رها شدن از دیگران نیست، بلکه رها شدن از نفسی که به بدی فرمان می‏دهد نیز هست. همان گونه که وقتی من از سیطرة استعمارگر یا استثمارگر اقتصادی و یا سلطه اشغالگر یا ستمگر رها می‏شوم، آزادم، به همین ترتیب وقتی از شهوت‏ها و هوس‏هایم رها می‏شوم نیز آزادم. وقتی در این مفهوم دقت کنیم، درمی‏یابیم که می‏توان گفت: آزادی حد و مرزی ندارد به این شرط که از همه چیز آزاد بود، نه تنها از دیگران. چرا؟ زیرا آن آزادی که تجاوز به آزادی دیگران را به دنبال داشته باشد آزادی نیست، بلکه نوعی تجاوز و ستمگری یعنی خودپرستی و خودکامگی. در این صورت هیچ‏گاه آزادی ما با آزادی دیگران تعارض پیدا نمی‏کند.
در مورد کار و کارگر کافی است به این سخن امام توجه کنیم: «العبادة سبعون جزءاً افضلها العمل؛ عبادت هفتاد جزء دارد که بهترین آنها، کار کردن است.» یعنی به کار، رنگ عبادت و قداست می‏دهد که چند شب پیش به تفصیل در این باره صحبت کردم.
از زیباترین سخنان امام دربارة حاکمان و غیر حاکمان، احترام به افکار عمومی است. محترم شمردن افکار عمومی یکی از اندیشه‏های نوینی است که زاییده دموکراسی جدید است ولی می‏ّبینیم امام در سخنان خود این حقیقت را پذیرفته‏ و فرموده است: «انما یعرف الصالحون بما یجری الله علی السن عباده؛ نیکوکاران با نام نیکی که خداوند از آنها بر زبان بندگانش جاری می‏سازد، شناخته می‏شوند.» در جای دیگر فرموده‏اند: «قلوب الرعیة خزائن راعیها فما اودع من عدل او جور وجده فیها؛ دل‌های تودة مردم، گنجینه‏های حاکمان ایشان است. پس آنچه از عدالت یا ستم در آنها قرار دهند، باز خواهند یافت.» در حدیث دیگری فرموده‏اند: «اتقوا ظنون المؤمنین فإن الله اجری الحق علی السنتهم؛ از گمان‏های مردم با ایمان بپرهیزید که خداوند حق را بر زبان آنان جاری ساخته است.»
در واقع اگر بخواهیم دربارة حکومت امام و شایستگی ایشان برای ولایت بحث کنیم باید به نامه ایشان به مالک اشتر - هنگامی که او را به فرمانداری مصر گماشت- مراجعه کنیم. امام در این عهدنامة بلند به ویژگی‏های حکومت، شیوة زمامداری، شرایط حاکم و روش برخورد او با کارگزاران، تودة مردم، لشکریان، وزیران، وزیران پیشین و ثروتمندان پرداخته است، در این نامه گنجینه‏هایی از معرفت نهفته است. از برادران خواهش می‏کنم با این نامه که در نهج البلاغه هست و به طور جداگانه نیز چاپ شده است آشنا شوند.
در این شب فرخنده چکیده و یا جرعه‌ای از دریای فضایل علی(ع) را ذکر کردیم. از خداوند می‏خواهم این عید را بر همگان مبارک گرداند.
در پایان سخنانم دوست دارم این نکته را تذکر دهم که ولایت علی تنها به معنای دوست داشتن نیست. شخصی از امام صادق(ع) پرسید: «سرورم ما نام‌های شما را بر روی خودمان قرار می‏دهیم، آیا سودی برای ما دارد؟ امام به او فرمودند: آری، آیا دین چیزی جز دوست داشتن است؟ سپس این آیة شریفه را خواندند: «قُلْ إن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ» (12) دوست داشتن تنها و پیروی نکردن امری بی‏معناست، عاطفه و احساس گذرا است که در مورد هر پدیده‏ای وجود دارد. محبت صحیح و ولایت یعنی پذیرفتن این حقیقت که امام برتر از ماست و به ما از خودمان سزاوارتر است. درست است. پیامبر فرمود: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» گفتند: آری، فرمود: «هر که من مولای او هستم این علی مولای اوست.»
بنابراین کسی ولایت علی را پذیرفته و پیرو اوست که ارادة او را بر اراده خود ترجیح دهد. اگر نفس او چیزی بخواهد و علی چیز دیگری بخواهد باید اراده و خواست علی را بر خواست خود مقدم بشمارد. بر این اساس ما هنگامی که با حلال و حرام، درست و نادرست حق و ستم روبه رو می‏شویم باید این ولایت را در وجود خود حس کنیم. علی آن گونه که خود فرموده کسی است که اگر اقالیم هفتگانه را تا پوستة جوی را به ستم از دهان مورچه‏ای بگیرد، نمی‏پذیرد. چگونه ممکن است کسی بگوید دوستدار و پیرو چنین امامی است ولی به حقوق دیگران احترام نگذارد؟ این شخص چگونه می‏تواند ادعا کند پیرو این امام است؛ امامی که پس از بازگشت از جنگ صفین وقتی در بازار قدم می‏زد به زنی برخورد که مشک آبی به دوش داشت و می‏گفت: خدا میان من و اباالحسن داوری کند! امام که در آن زمان خلیفة مسلمانان بود ایستاد و از آن زن پرسید: «ای کنیز خدا، اباالحسن به تو چه کرده است؟» آن زن گفت: شوهرم در جنگ کشته شده است و من فرزندان کوچکی دارم که سرپرستی ندارند. امام مشک را از او گرفت و بر دوش خود گذاشت و همراه او آمد. وقتی در راه برخی از اصحاب امام را دیدند و خواستند مشک را از ایشان بگیرند امام نپذیرفت و به آنان اشاره کرد که او را تنها بگذارند و بروند. امام همراه آن زن به خانه‏اش رفت و دید کودکان یتیمی دارد. پس مشک را گذاشت و به بازار رفت و غذا و خورشی خرید و به خانه بازگشت، زن از امام خواست تا با بچه‏ها بازی کند و تنور را برای نان پختن روشن کند و خود مشغول خمیر کردن شد. هنگامی که آتش برافروخته شد امام صورت خود را روبروی آتش گرفت و گفت: «بچش ای اباالحسن، بچش ای اباالحسن، این جزای کسی است که از یتیمان غافل شود.»
امام چنین بینش و چنین احساس مسئولیتی داشت. بی‏تردید کسی که حاکم و فرمانروای امتی می‏شود، دایرة مسئولیت او گسترده است و از این روست که امام می‏فرماید: «شاید در حجاز یا یمامه کسی در حسرت نانی باشد یا هرگز شکمی سیر نخورده باشد.» ولی وقتی دایرة مسئولیت انسان محدود است نیز نمی‏تواند مسئولیت خود را نادیده بگیرد: «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته؛ همه شما نگهبان و سرپرستید و همة شما نسبت به زیردستانتان مسئولیت دارید.» «ما آمن بالله و بالیوم الآخر من بات شبعانا و جاره جائع؛ به خدا و روز رستاخیز ایمان نیاورده است کسی که شب سیر بخوابد ولی همسایه‏اش گرسنه باشد.» این حدیث ایمان کسی که رنج و گرسنگی همسایه‏اش را درک نکند و با شکم سیر بخوابد در حالی که او گرسنه است، انکار می‏کند. سخن ساده‏ای نیست، می‏گوید چنین کسی به خداوند و رستاخیز ایمان ندارد.
برادران، هر کس باید مسئولیت خود را ادا کند. چگونه ممکن است انسانی این سخن علی را بشنود که «کسی که در برابر حق سکوت کند، شیطانی لال است.» ولی در برابر حق ساکت بماند و آن را حتی با زبانش یاری نکند؟ یا حد اقل با قلب خود حق را یاری کند که بنا بر احادیث این ضعیف‏ترین درجة ایمان است. بنابراین ولایت یعنی پذیرفتن اینکه ارادة امام بر اراده ما مقدم است، یعنی در رفتار پیرو او باشیم و خود را با او هماهنگ سازیم و از این راه رسالت و دین را تقویت کنیم.
از خداوند می‏خواهیم که این روزها را بر ما مبارک گرداند و ما را از کسانی قرار دهد که علی را در عرصة رسالت و دین یاری می‏کنند نه اینکه او را دوست داشته باشیم و این دوست داشتن را عامل تفرقه و دورشدن از یکدیگر قرار دهیم، چرا که چنین محبتی جز آزردن محبوب نیست. خداوند به شما توفیق عطا کند. والسلام علیکم.

پی‌نوشت‌ها:
1. «امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» مائده (5)، 3.
2. «شیطان می‌خواهد با شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی افکند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا بس می‌کنید؟ مائده (5)، 91.
3. «تو را از شراب و قمار می‌پرسند. بگو در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی است برای مردم و گناهشان از سودشان بیشتر است.» بقره (2)، 219.
4. «من چیزی را که شما می‌پرستید، نمی‌پرستم و شما نیز چیزی را که من می‌پرستم نمی‌پرستید و من پرستندة چیزی که شما می‌پرستید نیستم و شما پرستندة چیزی که من می‌پرستم نیستید. شما را دین خود و مرا دین خود.» کافرون (109)، 2ـ6.
5. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، آن‌گاه که مست هستید گرد نماز مگردید تا بدانید که چه می‌گویید.» نساء (4)، 43.
6. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شراب و قمار و بت‌ها و گروبندی با تیرها پلیدی و کار شیطان است. از آن اجتناب کنید تا رستگار شوید.» مائده (5)، 90.
7. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاتر است.» احزاب (33)، 6.
8. «و طعام را در حالی که خود دوستش دارند به مسکین و یتیم و اسیر می‌خورانند.» انسان (76)، 8.
9. نهج البلاغه، نامه 45.
10. همان.
11. نهج البلاغة، خطبة 53.
12. «بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد.» آل عمران (3)، 31.

منبع: کتاب مسیرة الامام السید موسی الصدر، ج 11، ص 127ـ138، عنوان اصلی: عید الغدیر والولایة، ترجمه احمد ناظم.

به نقل از سایت مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر.