شریف لک‌زایی

اخبار، گفتگوها، یادداشتها، مصاحبه ها و مقاله های دکتر شریف لک زایی

جزئیات اسارت گروگان آزاد شده فاجعه تاسوکی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: رضا لک زایی ، تروریسم ، سیستان و بلوچستان ، وبلاگ

با توجه به این که نیروهای انگلیسی و امریکایی در افغانستان حضور مستقیمی دارند آیا در طی این مدت برای آزادی شما اقدامی از سوی آنان صورت نگرفت؟
من متوجه چیزی نشدم.
- دلایل این مسأله را با توجه به شعار مبارزه با تروریسم از سوی آنان چه می دانید؟
کدام مبارزه با تروریزم؟ اگر تا به حال در دروغگویی آنها شک داشتم دیگر مطمئن شدم دروغ می¬گویند. من که دانشجو بودم، بماند. آقای علی پورشمسیان که از کارکنان هلال اهمر بودند، چه؟ با این که از الجزیره به یقین، تمام، یا بیشتر سازمان¬های حقوق بشر ایشان را در آن وضعیت دیدند هیچ موضع¬گیری ملموسی نکردند. یا آقای خدابخش و خداداد باغبانی که کاسب بودند و مجید نجار که راننده سرویس مدرسه¬ی فرزندان کارکنان سپاه بود و به دستور سرکرده¬ی گروه خودشان را معرفی نکردند، نیز ظاهراً هیچ سئوالی برای هیچ خبرنگار و داعی حقوق بشری ایجاد نکرده بود که حد اقل مطرح کنند که این سه نفر چه شغلی دارند.

رضا لک زایی، دانشجوی آزاد شده فاجعه تروریستی تاسوکی، در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری «انتخاب»، برخی جزئیات روزی های اسرات را تشریح کرد.

متن کامل این گفت و گو در پی می آید:


- در تاسوکی چه می کردید؟

من همراه داماد، برادرزاده، خواهرم و دو تا بچه¬اش از زاهدان به زابل می رفتیم. حدود 100کیلومترمانده به زابل افرادی با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی زده بودند، در حالی که برای خودروهای عبوری دست تکان می داند، ما را متوقف کردند؛ آنها از ما خواستند ماشین را به پایین جاده ببریم و می گفتند به ما گزارش داده¬اند. جایی که آنها ما را پیاده کردند و 22 نفر از عزیزانمان را به شهادت رساندند ریگزاری است که تاسوکی نام دارد.

- چه شد که گروگان گرفته شدید؟
نمی دانم. شاید به خاطر قیافه و ظاهرم.

- گروگان گیران چه افرادی بودند؟
آنها ایرانی بودند. از استان سیستان و بلوچستان. حنفی مذهب با گرایشات وهابیت. یکی از آنها با صراحت گفت که ما وهابیت را قبول داریم اما آنها کمی تندرو هستند. آنها می گفتند دولت از ما بی گناه کشته ما هم بی گناه کشتیم. من از آنها چندین بار شنیدم که می گفتند کسانی که در تاسوکی کشته شدند بی گناه بودند.

- درباره دلایل به گروگان گرفته شدن تان چه می گفتند؟
قسمت عده¬ای بوده که کشته شوند و قسمت عده¬ای این که اسیر شوند. آنها به ما بیشتر اسیر می گفتند تا گروگان. در برابر خواسته¬شان. تقاضای آنها از دولت این بود که دولت باید 5 زندانی ما را آزاد کند تا آنها ما را آزاد کنند.

- آیا از قبل با این افراد و گروه و اهداف و برنامه های آنها آشنا بودید؟
نه، من جریان پاسگاه سراوان و به گروگان گرفته شده سربازهای همان پاسگاه را شنیده بودم، اما نمی¬دانستم کار اینها بوده.

- این مدت چگونه گذشت؟
با توکل و توسل و تفکر. در طول این مدت به یونس، به یوسفِ در چاه و زندان، به ابراهیم پرتاب شده در آتش، به ایوب غم زده، به امام سجاد، به زینب کبری، به حضرت زهرا و به تمام ائمه (علیهم السلام) می اندیشیدم. نیز به یعقوب که به هجران یوسف مبتلا شد، به حضرت ولی عصر (علیه السلام) که هنوز در غیبت به سر می برد و به قول خواجه نصیرالدین طوسی در کشف المراد «و غیبته منّا». قیاس با این انوار پاک، قیاس مع الفارق بوده و هست، لیکن خدای محمد (صلوات الله علیه و آله) خدای من و خدای همه هست. لذا امیدوار بودم. خدا را علی شناخت از درهم شکسته شدن اراده های پولادین و گشوده شدن گره های بسته. کسی می گفت که: آخرین چیزی که می میرد، امید است. لذا امیدوار بودم.

- از سختی های گروگان گرفته شدن بگویید؟
یکی خبر شهادت 22تن از هم وطنانمان. دیگری خبر شهادت داماد و برادر زاده¬ام که جزء همین 22 شهید بودند. و دیگر این که اینها این کار را به نام رسول الله انجام داده بودند و عملی مرتکب شده بودند که پیامبر عطوفت و رحمت به عنوان پیامبر خشونت معرفی شود. دیگری رنج دیدن و زجر کشیدن دوستانم در اسارت. مخصوصاً وقتی تلفنی با خانواده شان صحبت می کردند.

- در این مدت بحثی هم با آنها داشتید یا خیر؟
بله.

- درباره چه موضوعی بود؟
یکی پیرامون آثار علمای شیعه مشخصاً بحارالانوار علامه مجلسی و دیگری پیرامون کاری که این گروه انجام داده بود و نظر مرا می خواستند. یکی از آنها از من پرسید تو به ما حق می دهی که ما این کار را انجام داده ایم. پاسخ من منفی بود. لذا سکوت کردم. اما طرف که منتظر جواب بود طلبکارانه گفت بفرما! به ما حق نمی¬ده! به او گفتم من یک سئوال دارم، بعد قضاوت می کنم. از او پرسیدم که قرآن می فرماید: «و لایجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا؛ دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند.» توضیح دادم که شما خودتان می گویید کسانی که در تاسوکی کشته شدند بی گناه بودند و خودتان می گویید دولت به شما ظلم کرده، حال با این آیه چه می کنید؟ طبق این آیه شما به عدالت رفتار نکرده¬اید. او در پاسخ این آیه را خواند: «قاتلوهم کافة کما یقاتلونکم کافة؛ همه¬ی آنها را بکشید چنان که آنها همه¬ی شما را کشتند.» البته این در قرآن به این صورت است: «قاتلوالمشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة» و ترجمه¬ی آن چنین: با مشرکان دسته جمعی پیکار کنید، همان¬گونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار می کنند. من منظور او را از این آیه نفهمیدم، چرا که ما نه مشرک بودیم و نه با آنها جنگیده بودیم، بلکه آنها بودند که راه را با لباس نیروی انتظامی بر ما بسته بودند. بعد هم از ظلمهایی که مدعی بود دولت در حق آنها روا داشته شروع کرد گفتن.

- شنیده شده که عده ای از مأموران امنیتی پس از چند ماه موفق شدند محل گروگانگیران را بیایند اما به دلیل آن که گروگانها را با زنجیر به یکدیگر بسته بودند، موفق به آزادی شما نشدند؟ آیا این مسأله صحت دارد؟
من خبر ندارم. این مطلب را نیروهای امنیتی باید توضیح بدهند.

- طی این مدت، برخی رسانه ها از جمله \"انتخاب\" به شدت عیله این تروریستها موضع گیری می کرد و عصبانیت آنها از طریق ایمیل¬هایی که می فرستادند و تهدید می کردند، روشن بود. آیا در مورد رسانه¬ها و بازتاب عملیاتشان در رسانه¬های جمهوری اسلامی و ... چیزی نمی گفتند؟
از انتخاب اسمی نمی بردند اما به طور کلی از رسانه¬ها نا راضی بودند.

-  آیا برای فیلمبرداری از گروگانها برای معرفی خود، اجبار در کار بود؟
آنها دیکته کردند و ما هم همان را گفتیم. وقتی من گفتم «دولت محترم» سرکرده¬ی آنها به من گفت چه کسی گفت بگویی دولت محترم؟ من هم گفتم خوب نمی گویم.

- آیا گروگانگیران، گروگانها را مورد آزار و اذیت قرار می دادند؟
آنها به ما گفته بودند کارهای ما ثانیه¬ای است و ما شب که می خوابیدیم و صبح که بیدار می شدیم نمی دانستیم آیا دوباره طلوع و غروب خورشید را خواهیم دید یا نه؟ البته شکنجه جسمی نداشتیم.

- در بین گروگانها، زمانی که عکسهای این فاجعه و سی دی آن منتشر شد، تنها کسی که چهره ی بسیار راحتی داشت، جنابعالی بودید، چرا چنین بود و چه حسی داشتید؟
انتظار دارید چی بگم. ای وای اگر حدیث گنه رو به رو رود.

- گروگانگیران مدعی بودند که به شما بسبیار محبت می کردند و خود دیرتر از شما غذا می¬خورند و از شما مانند یک مهمان، پذیرایی می¬کردند!؟
آنها برخی اوقات مثلاً  مدتی که ما در افغانستان بودیم اول به ما غذا می¬دادند. البته یکی از آنها یک بار در حضور من و یکی دیگر از دوستان گفت من شما را انسان نمی دانم. آن شب به ما شام ندادند. من هم فکر کردم چون ما را انسان نمی داند از شام هم خبری نیست. بعد گفتند یادمان رفته و شما خودتان مقصر هستید که چیزی نگفته اید!

- زندگی در بین گروگانگیران چگونه بود؟
یک جور زندگی بود با کسانی که به خون تو تشنه بودند. یکی از آنها به صراحت خودش این حرف را به ما گفت. و فکر می کردند چون تو اسیر آنها هستی، زبان و قلب و جسمت هم باید اسیر آنها باشد. یک بار به من گفتند فراموش نکن که اسیری!

- چه غذاهایی به شما می دادند؟
معمولاً هر غذایی که خودشان می خوردند. برنج . آبگوشت با گوشت و بدون گوشت. دوغ . بیشتر برنج  بود. ماکارانی و....

- آیا با سایر گروگانها به راحتی در تماس بودید؟
بله! البته یکی دو بار آنها پنهانی حرف¬های ما را گوش دادند.

- آیا در این ماهها که اسیر بودید، فرصتی پیش آمد که بتوانید بگریزید؟
بله. اما به دلایل متعدد از قبیل بلد نبودن راه و زبان، نداشتن پول و آذوقه منصرف می¬شدیم. از سویی چون این گروه به سه نفر امان داده بود و گفته بود آنها را نمی کشد بین ما تقریباً اتحادی نبود.

- اصلاً این فکر را کردید که بگریزید و آیا با سایر گروگانها برای این کار برنامه ریزی داشتید؟
برنامه ریزی که نه ولی حرفش را زیاد می زدیم.

- آیا متوجه شدید که شما را دقیقاً به کجا بردند؟
خیر.

- آیا اثری از برنامه های این افراد با بیگانگان می دیدید؟
غیر از تماسهایی که با رسانه¬های غربی داشتند من چیز دیگری متوجه نشدم.

- از مصاحبه های عبدالمالک با رادیوصدای ایران بگویید. آیا او گروگانها را مجبور به مصاحبه می کرد؟
او به عنوان مثال هراتی را صدا زد و گفت هر چه پرسید حقیقت را بگو. فقط اگر پرسید: کجایید؟ بگو نمی دانم اما فکر می کنم بلوچستان هستیم. اما احمد زاهد شیخی می گفت: برای من روی کاغذ نوشتند و من به ناچار هر چه آنها نوشته بودند را خواندم. احمد  24ساعت شبانه روز را 26ساعت شبانه روز خوانده بود. این را هم خودش و هم یکی از آنها به ما گفت.

- عبدالمالک در کل چگونه آدمی بود؟
عبدالمالک ریگی جوانی بیست و سه ساله، ایرانی و اهل استان سیستان و بلوچستان است. مالک دارای افکار ضد شیعی است و معتقد است که شیعه کافر است و کسی که حتی در کفر شیعه شک داشته باشد، هم کافر است. از تحصیلاتش اطلاعی ندارم، اما طرفداران او می¬گفتند که خیلی اهل مطالعه است و خیلی کتاب دارد. من ترجمه کلمة «بثّی» که در آیه شریفه «انّما اشکو بثّی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون» آمده، را از او پرسیدم، به خاطر نداشت و گفت باید تفسیر را نگاه کنم. می گفت فیلسوف کسی است که عقیده ای دارد و مطلبی را می پذیرد و به آن اعتقاد دارد، بعد آن را برهانی می کند و برای آن دلیل اقامه می کند. می گفت اصول فلسفه و روش رئالیسم 6جلد است. در صحبت هایش هم به آیات قرآنی و احادیث پیامبر استناد می کرد.

- آیا دائماً در محل نگهداری گروگانگیران بود؟
خیر. در17روزی که در افغانستان بودیم که اصلاً نیامد و در حدود60روزی که در پاکستان در غار به سر می بردیم بعضی وقت¬ها می¬آمد. در 60 روز دومی که در خانه ای در یک روستا زندانی بودیم هم نیامد.

- آیا فیلمی که سر یکی از گروگانها را می برند برای \"وحشت\" شما و سایر گروگانها، نمایش داده شد و تهدید به چنین  اعمالی می کردند؟
فیلم را به ما نشان ندادند. اما از زبان چند نفر از آنها ماجرای سربریدن شخصی به نام شهاب منصوری  توسط عبدالمالک را شنیدیم. اهل تهدید که بودند. یکی از آنها به من گفت اگر کشتنی شدی، خودم می کشمت. یک بار هم یکی از آنها به ما گفت مهلتی که به شما داده بودیم تمام شده و کسی کاری برای شما نکرده، شما را چطوری بکشیم؟ سنگسار، تیربار، یا با گیوتین سرتان را قطع کنیم؟ از تک تک ما پرسید و جواب می خواست. و می گفتند اگر دولت چهار نفر زندانی مارا آزاد نکند شما کشته می شوید. همان سی¬دی هم که شما ملاحظه فرمودید دارد که اگر تا چند روز دیگر تقاضای ما بر آورده نشود سرهای گروگانها را برای رییس جمهور هدیه می فرستم. وقتی هم خبر شهادت آقای احمد زاهد شیخی را به ما دادند گفتند اگر باور نمی کنید، فیلم اعدام شدنش را به شما نشان بدهیم. که البته پاسخ ما معلوم بود که منفی است.

- از تماس¬هایتان با خانواده¬تان بگویید. چند بار و چگونه فرصت تلفن زدن پیدا کردید و چه به خانواده گفتید؟ واکنش خانواده چگونه بود؟
تماس¬ها بیشتر برای مطرح کردن خواسته های آنها انجام می شد. و برای احوال پرسی در طول این 150روزسه بار با خواهرم صحبت کردم و یک بعد از ظهر هم گفتند هر کس به تو زنگ زد گوشی را به تو می دهیم. من که برای بارسوم با خواهرم صحبت کردم به او گفتم به بقیه هم بگوید تماس بگیرند. واکنش خانواده الحمدلله خیلی خوب بود. ضمن این که با عزت و خویشتنداری و بدون زاری و التماس صحبت می کردند به من روحیه می¬دادند مثلاً برادرم به من گفت: «انه علی رجعه لقادر»؛ و منظور او این بود که خداوند برای برگرداندن تو قادر است. خانواه¬ به آنها گفته بودند که من دانشجو هستم. یک بار هم که سرکرده این گروه با داداشم تلفنی شروع کرد حرف زدن سرکرده این گروه گفت: برای من بی گناه و گناهکار فرقی نمی کند. احتمالاً داداشم از او پرسیده بود گناه این آدم چیست؟ و او آن گونه گفته بود.

- در شب فاجعه تاسوکی، آیا متوجه تیراندازی تروریستها شدید که 22 نفر را به شهادت رساندند؟
خیر. به دلیل این که با پارچه¬ای که چشمهایم را بسته بودند گوشهایم هم بسته شده بود، گمان کردم تیرها هوایی شلیک شده.

- چه شد که ناگهان آزاد شدید؟
خیلی هم ناگهانی نبود. بالاخره بعد از 150 روز آزاد شدم.

- آیا از آزادی شما سخنی به زبان آوردند؟
تا چند ساعت قبل از آزاد شدنم خیر.

- نیرورهای امنیتی در این مدت چه کارهایی کردند؟
نمی دانم. اما تروریست¬ها می گفتند دولت به ما گفته شما را بکشیم! و این که به ما گفته اند اسم شما را جزو شهدا نوشته اند.

- آیا اقداماتشان ملموس بود؟
خیر.

- چه انتظاری از آنان داشتید؟
ما با یکی از مسؤولین تلفنی صحبت کردیم او گفت من برای شما دعا می¬کنم. به یکی دیگر از مسؤولین زنگ زدیم، و او متأسفانه حاضر به صحبت نشد و تلفنش را خاموش کرد.

- کلاً در طی این همه مدت چگونه با شما برخورد می شد؟
برخی اوقات به ما واقعاً سخت می گذشت. و از لحاظ روحی آزرده می¬شدیم.

- برای مثال آیا اجازه قرائت قرآن به شما داده می شد؟
خیر آنها به ما می گفتند شما مشرک هستید، و قائل به تحریف قرآن هستید. لذا به ما در این 150روز که آنجا بودیم با این که از اولین روزهایی که در اسارت آنها بودیم تا روزهای آخر از آنها درخواست قرآن کردیم اما به ما قرآن ندادند.

- فیلمی که از الجزیره از شما و دیگر گروگان ها پخش شد چگونه و کجا تهیه شده بود؟
توسط یکی از آنها ضبط شد. چیز خاصی نبود.

- از همراهانتان و دیگر گروگان ها بگویید؟
از یک خانواده دو برادر بودند که با هم مغازه¬ی فرش فروشی داشتند. محمد شاهبازی بود که ستوان یکم پاسدار بود. او می گفت خانمش حامله است. مجید نجار بود که دو تا دختر داشت. یک دخترش مدرسه می رفت و دختر دیگرش کوچولو بود. مجید می گفت شیر خواره است. پورشمسیان هم کارمند هلال احمر بود و برای سرکشی به اکیپ¬های هلال اهمر از تهران آمده بود. او هم یک دختر شیر خواره و یک پسر داشت که اول دبستان بود. هراتی هم مسئول صدور گواهینامه¬ی رانندگی استان بود.

- گفته می شود دو نفر از آنها که برادربودند از کسبه زاهدان بوده اند؟
بله درست است. گفتم که فرش فروش بودند و کارت مغازه¬ هم در جیبشان بود.

- چرا آنها را به گروگان گرفته بودند؟
نمی دانم. باید از خود آنها سؤال کرد. لابد از مسؤولان بوده اند و خود خبر نداشته اند!

- آیا از قبل با آنها آشنایی داشتید؟
خیر.

- تروریست ها مدعی بودند جمعی از مسؤولان را ترور کرده اند اما شما که دانشجو بودید چرا به گروگان گرفته شدید؟
آنها با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی جعلی زده بودند و برای ماشین ها دست تکان می¬دادند. و این طور نبود که آنها به کاروان مسئولین حمله کرده باشند. وانگهی ما و همچنین آقای محمد شاهبازی و آقای مجید نجار از زاهدان به زابل می رفتیم و مسئولین از زابل به زاهدان می آمدند.  

- آیا توجیهی برای به گروگان گرفته شدن شما داشتند؟
آنها شیعه را مشرک می دانستند. یک بار یکی از آنها در حضور ما گفت ما برای کشتن شیعه ثواب زیادی قائل هستیم. برای همین هم بود که وقتی یکی از آنها بعد از به گلوله بستن قریب به سی نفر بی گناه در تاسوکی سوار ماشین شد گفت: «ربنا تقبل منا»!

- باز گردیم به شب تلخ فاجعه تروریستی تاسوکی. با توجه به این که غالب شهدای این فاجعه از مردم عادی بودند و نه از مسؤولین، درباره دلایل کشتار آنان چه می گفتند؟
می گفتند دولت از ما بی¬گناه کشته ما هم بی گناه کشتیم. و مسئول خون آنها هم مسئولین هستند.

- با توجه به این که خیلی ها و از جمله تمامی علمای اهل سنت به طور رسمی به وجود آورندگان این فاجعه را محکوم کرده بودند موضع آنها چه بود؟
ما تفاوتی در موضع گیری آنها احساس نکردیم. فقط وقتی مولوی مدنی کار آنها را محکوم کرد سرکرده این گروه گفت 50 میلیون تومان برای کشتن او جایزه تعیین کرده¬ام.

- در طی این مدت در کجا نگهداری می شدید؟
داخل چادر. در غار. زیر درخت. دامنه¬ی کوه زیر آسمان. در اتاق.

- آیا کشورهای مذکور واکنشی در این زمینه داشتند؟
ما واکنش خاصی احساس نکردیم.

- با توجه به این که نیروهای انگلیسی و امریکایی در افغانستان حضور مستقیمی دارند آیا در طی این مدت برای آزادی شما اقدامی از سوی آنان صورت نگرفت؟
من متوجه چیزی نشدم.

- دلایل این مسأله را با توجه به شعار مبارزه با تروریسم از سوی آنان چه می دانید؟
کدام مبارزه با تروریزم؟ اگر تا به حال در دروغگویی آنها شک داشتم دیگر مطمئن شدم دروغ می¬گویند. من که دانشجو بودم، بماند. آقای علی پورشمسیان که از کارکنان هلال اهمر بودند، چه؟ با این که از الجزیره به یقین، تمام، یا بیشتر سازمان¬های حقوق بشر ایشان را در آن وضعیت دیدند هیچ موضع¬گیری ملموسی نکردند. یا آقای خدابخش و خداداد باغبانی که کاسب بودند و مجید نجار که راننده سرویس مدرسه¬ی فرزندان کارکنان سپاه بود و به دستور سرکرده¬ی گروه خودشان را معرفی نکردند، نیز ظاهراًهیچ سئوالی برای هیچ خبرنگار و داعی حقوق بشری ایجاد نکرده بود که حد اقل مطرح کنند که این سه نفر چه شغلی دارند.

- در ایامی که در اسارت تروریست ها بودید آنها ادعا کردند که آقای شهبازی را به شهادت رسانده¬اند؛ این مسأله را از منظر مذهبی چگونه توجیه می کردند؟
من از کسی که خبر شهادت احمد زاهد شیخی را نه محمد شهبازی را  به من داد پرسیدم او که مکانیک بود و کاری نکرده بود چرا کشته شد؟ او درپاسخ من گفت شیعه بود و پس از مکثی کوتاه ادامه داد پاسدار بود.

- در حال حاضر و پس از آزادی چه می کنید؟
با توجه به این که در مقطع کارشناسی ارشد فلسفه قبول شده¬ام مشغول درسم هستم.

- تغییری نسبت به گذشته پیدا کرده¬اید؟
بله. احساس می کنم مسئولیتم از گذشته بیشتر شده است.