شریف لک‌زایی

اخبار، گفتگوها، یادداشتها، مصاحبه ها و مقاله های دکتر شریف لک زایی

مصاحبه منتشر نشده ابنا با سردار لک زایی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حبیب لک زایی ، سیستان و بلوچستان ، وبلاگ ، پرشین بلاگ
آنچه می‌خوانید مصاحبه ما با جوانی است که روزگاری نه‌چندان دور از ناحیۀ چشم، سر، پا، گلو، پهلوی چپ و راست زخمی شده است و بدنش پذیرای بیش از شصت ترکش بوده و الان هم که سنش از چهل گذشته برخی از این ترکش‌ها در پشت جمجمه و چشمشان همچنان به صورت مهمان ناخوانده باقی مانده‌‌‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از هامون تا شلمچه
چند سال قبل، این مصاحبه را ابنا با سردار «حبیب لک زایی» انجام داد؛ بعد از آماده شدن سردار گرچه آن را خواند اما اجازه انتشار آن را نداد؛ بعد از آن هم در فرصت‏هایی کوتاه، چند گفتگو پیرامون زندگی پرفراز و نشیب سردار با ایشان انجام شد که تا کنون هیچ کدام منتشر نشده‏ اند.

چه خوب می‏ شد اگر الان هم سردار بین ما بود و مجبور نبودیم بدون اذن او این سیاهه را به چشم تارنما بسپریم.

آنچه می‌خوانید مصاحبه ما با جوانی است که روزگاری نه‌چندان دور از ناحیۀ چشم، سر، پا، گلو، پهلوی چپ و راست زخمی شده است و بدنش پذیرای بیش از شصت ترکش بوده و الان هم که سنش از چهل گذشته برخی از این ترکش‌ها در پشت جمجمه و چشمشان همچنان به صورت مهمان ناخوانده باقی مانده‌‌‌اند.

در این گفتگو برای اولین بار، پیرامون مبارزات سردار حبیب لک‌زایی؛ با رژیم پهلوی، و اینکه چه شد که به عضویت سپاه در آمدند، و جریان مجروح شدنشان، صحبت شده است.

به عنوان سؤال اول بفرمایید که چرا به جبهه رفتید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. در ابتدا عضو سپاه شدم. البته قبل از آن بیش از یک سال با واحد فرهنگی سپاه همکاری داشتم. این همکاری برمی‌گردد به قبل از انقلاب اسلامی. قبل از انقلاب اسلامی من سوم دبستان بودم و در روستای ادیمی زندگی می‌کردم. در ایام محرم یک نفر روحانی برای تبلیغ دهۀ محرم به روستا آمده بود . این مدت را در منزل پدرم ساکن بود. چون مسجد ادیمی خراب بود، و از طرفی سپاه دانش ادیمی، اتاق‌هایی بزرگ و مناسب داشت قرار شد مراسم محرم در یکی از کلاس‌های این مدرسه برگزار شود.

در کلاس‌ها عکس خاندان پهلوی نصب بود. این روحانی و پدرم مشغول صحبت بودند. روحانی حواسش به من نبود که من هم دراتاق کنار در نشسته‌ام و صحبت‌های آنها را می‌شنوم. آن روحانی می‌گفت مصلحت نیست که مراسم امام حسین در کلاسی که عکس خاندان پهلوی به دیوارش زده شده، برگزار شود. پدرم هم حرف او را تأیید کرد.

آن روحانی ادامه داد عکس را که نمی‌شود برداریم. اما شاید بتوانیم مکان را عوض کنیم. بعد هم با تأمل و نگرانی پرسید اما چطور باید محل عزاداری را عوض کنیم که ساواک نفهمد؟

به هر حال به این نتیجه رسیدند که بگویند مدرسه دور است و باید جای نزدیک‌تری پیدا کنیم. ناگهان آن روحانی متوجه شد که من هم در اتاق نشسته‌ام و تمام حرف‌هایشان را شنیده‌ام، احساس کردم کمی نگران شده است و رو  به پدرم گفت آقا! پسر شما هم که اینجا بوده و ما متوجه نبوده‌ایم.

پدرم به من اشاره کرد و به آن روحانی گفت ایشان به کسی حرفی نمی‌زند. البته بعد که با پدرم تنها شدم، پدرم از من قول گرفت که راجع به حرف‌های آنها به کسی چیزی نگویم. من هم قول دادم که حرف‌هایشان را  مثل یک راز خیلی مهم پیش خودم نگهدارم. اما برای من یک سؤال ایجاد شد که چرا این روحانی نمی‌خواهد به اتاقی برود که عکس شاه در آن نصب شده است، مگر چه اشکالی دارد؟ لذا من نسبت به عملکرد شاه و خاندانش حساس شدم و شروع به بررسی کردم.

در این بررسی من اینقدر فهمیدم که شاه به مردم ظلم می‌کند و افراد سالم و صالح را زندانی، تبعید و اذیت می‌کند.

از پدرم راجع به رژیم می‌پرسیدم و بعد هم راجع به آنچه به من می‌گفت فکر کردم. من ملاحظه می‌کردم ژاندارمری، پاسگاه و ساواک سخنرانی روحانی را ضبط می‌کنند و اگر علیه شاه صحبتی می‌شد برخورد می‌کردند. یک بار هم از همان روحانی سخنران تعهد می‌گرفتند که نام یزید را در منبر نبرد و برای شاه هم حتماً دعا کند. که آن روحانی گفت من برای تمامی مسلمانان دعا می‌کنم، اگر شاه مسلمان است دعاهای من شامل حال او هم می‌شود. که اینجا  دوباره برای من این پرسش مطرح شد که چرا این روحانی به طور شفاف قبول نمی‌کند که با اسم و رسم برای شاه دعا کند؟ و یا شاه چرا باید بگوید کسی از یزید اسمی نبرد، چه رابطه‌ای میان شاه و یزید وجود دارد؟

از طریق عملکرد سازمان‌های حکومتی و صحبت‌های بعضی از معلمین به این نتیجه رسیدم که شاه آدم خوبی نیست.

برخی از معلم‌هایم می‌گفتند شاه مسائل شرعی را رعایت نمی‌کند. مثل حجاب، مصرف مشروبات الکلی، منتشر کردن تصاویر نامناسب در مجلات و فیلم‌ها و اینکه شاه از مؤمنین و صالحین حمایت نمی‌کند، لذا کنجکاوی‌ام شروع شد و سال به سال، اطلاعاتم افزوده شد و من قبل از انقلاب به این نتیجه رسیدم که طاغوت باید از بین برود.

برای همین در راهپیمایی شرکت می‌کردم و علیه طاغوت در کوچه و مدرسه شعار می نوشتم..

یک بار هم عکس شاه را که اول کتاب‌های درسی‌ام بود، پاره کردم. غافل از اینکه دختر همسایه مرا زیر نظر دارد، عکس‌های پهلوی را از کتابم پاره کردم و در سطل آشغال انداختم. دختر همسایه به پدرش گفته بود. پدرش هم بلافاصله رفته بود پاسگاه و از من شکایت کرده بود. آن موقع کلاس پنجم، شاید هم راهنمایی بودم. یکی دو روز بعد، وقتی زنگ آخر به صدا در آمد و می‌خواستم از کلاس بیرون بروم، معلم صدایم زد. رفتم کنار میز آقا معلم ایستادم همه که رفتنند کتاب‌هایم را گرفت و باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. وقتی نگاهش به جای خالی عکس‌ها افتاد، با ابرو اشاره‌ای کرد به صفحاتی که الان نبودند و گفت ‌ به خاطر اینکه عکس‌ها را پاره کرده‌ای از تو شکایت کرده‌اند.

من بیشتر از آنکه نگران بشوم، عافلگیر شدم. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم به این آسانی لو بروم و خبرش به معلم‌ها هم برسد.

آقا معلم نگاهی به قیافۀ مضطرب من کرد و با مهربانی گفت کاری کن این کتاب‌ها را کسی نبیند که برایت بد می‌شود و بعد هم به من کتاب‌ نو داد.

خدا را شکر پیگیری‌های پاسگاه هم بی‌نتیجه ماند، چون من کتاب نو داشتم و آنها نتوانستند ادعایشان را ثابت کنند. در مجموع فعالیت‌هایم مشکل خاصی را برایم ایجاد نکرد. فقط بعد از اینکه انقلاب پیروز شد و پاسگاه نزدیک روستای ما هم دست نیروهای انقلاب افتاد، در یکی از اسناد آنها اسم  16 نفر را نوشته بودند،‌ که حکم اعدام آنها صادر شده بود، از این 16 نفر، اولی اسم پدرم و دومی هم اسم من بود. پدرم روحانی بود و عاشورا و محرم سخنرانی می‌کرد. مرحوم حسین گلزاری انسان خداشناسی بود که با پسرش و چند نفر دیگر ایام محرم سال 1357 بعد از عزاداری که در منزلش برگزار می‌شد با بیل و کلنگ به عنوان محافظ، پدرم را تا خانه می‌رساندند و بعد برمی‌گشتند.

پس شما پیش از انقلاب، انقلابی بودید و مبارزه با طاغوت و استکبار را پیش از انقلاب می‌دانستید.

بله، و لذا از قبل از انقلاب مبارزه با طاغوت را آغاز کرده‌ایم و این تلاش به لطف خدا همچنان ادامه دارد.

از آن دوران خاطرۀ دیگری ندارید؟

قبل از انقلاب، سال 57، حدود شش ماه خانۀ ما توسط شش نفر از نیروهای ژاندارمری محاصره بود.  شب در می‌زدند و آب می‌خواستند. من که برای آنها می‌بردم شروع به سؤال پرسیدن می‌کردند. و من بی خبر از همه جا به سؤالات آنها جواب می‌‌دادام. اما فقط یک موضوع را نمی‌گفتم و آن اینکه یک بار وقتی من کاه‌ها را جا به جا می‌کردم، زیر کاهها یک کتاب پیدا کردم، کتاب را به پدرم نشان دادم و گفتم من این کتاب را از زیر کاهها پیدا کرده‌ام. پدرم هم کتاب را از من گرفت و نگاهی به کتاب انداخت و بدون اینکه عکس‌العمل خاصی نشان بدهد گفت باشه. بعد کتاب را داد به من و گفت طوری که هیچ کس نبیند، این کتاب را به خانۀ پدربزرگت ببر. من کتاب را به خانۀ پدربزرگم بردم. از آن زمان به بعد پدرم هر وقت می‌خواست آن کتاب را بخواند به خانۀ پدربزرگم می‌رفت.

آن کتاب رسالۀ توضیح‌المسائل حضرت امام خمینی بود که صفحۀ اولش به عنوان نویسنده، اسم آیت الله شریعت‌مداری نوشته شده بود.

آیا علاوه بر اعتراضاتی که روحانیون به رژیم پهلوی داشتند کسان دیگری هم همراه آنان بودند؟

بله، معلم‌ها در اعتراض به رژیم مدرسه‌ها را تعطیل کرده بودند که شایع شده بود معلم‌ها برای حقوقشان کلاس‌ها را تعطیل کرده‌اند.

بعد که انقلاب پیروز شد شما چه کردید؟

بعد از پیروزی انقلاب در بخش فرهنگی سپاه مشغول فعالیت شدم. من سه ماه تعطیلی در کورۀ آجر پزی کار کردم و توانستم با پول آن یک دوچرخه بخرم. بعد با دوچرخه راه شنی و خاکی بدون آسفالت را طی می‌کردم تا از روستا به شهر بیایم. عکس امام، کتاب، پوستر و هر چه که سپاه داشت برمی‌داشتم و ترک دوچرخه می‌بستم و حداقل در ده روستای منطقه توزیع می‌کردم. بعضی مواقع هم فاصلۀ حدوداً 10 کیلومتری روستا تا شهر را پیاده می‌رفتم و می‌آمدم. سال 1360 از من دعوت کردند به جهت ارتباطی که با سپاه داشتم عضو سپاه شوم و من قبول کردم.

وارد سپاه که شدم جنگ شروع شده بود. من هم مثل بسیاری از جوانان این مرز و بوم علاقمند بودم که از انقلاب و اسلام و کشورم دفاع کنم. وقتی احساس کردیم انقلاب دوباره توسط طاغوت مورد تهدید و تجاوز قرار گرفته به مبارزه با آن پرداختیم. برای همین همان سال 1360 پس از گذراندن آموزش به عنوان تک تیرانداز در عملیات فتح‌المبین شرکت کردم. البته اول بنا بود رانندۀ تانک بشوم، اما بنا به دلایلی به عنوان تک تیرانداز مشغول شدم.

نوبت بعد که به جبهه رفتم، سال 67 بود، من در گردان 409 مشغول فعالیت بودم. این گردان در شلمچه حضور داشت. در خط مقدم بودم که در تاریخ 4/3/67  مجروح شدم. در نبرد شلمچه در همین تاریخ تا آخرین فشنگ مقاومت کردیم.

چطور شد که مجروح شدید؟

اول چشمم مجروح شد. یادم می‌آید وقتی زخمی شده بودم، اسلحۀ بدون فشنگم را محکم گرفته بودم، یکی از از رزمندگان به من گفت خوب اسلحه‌ات را بنداز. اما من محکم‌تر تفنگ را به سینه می‌چسباندم مثل مادری که فرزندش را به سینه می‌فشارد. اصلاً  دلم نمی‌آمد که اسلحه‌ام را بیندازم، تا اینکه یکی از رزمنده‌ها اسلحه‌ام را از دستم گرفت و من به او تحویل دادم.

همچنان دست چپم در دست راست رزمنده‌ای بود که با شتاب می‌دوید و مرا با چشمی مجروح، و بی‌سو، دنبال خودش می‌کشید که ناگهان خمپاره‌ای کنارمان منفجر شد و من دوباره مجروح شدم و افتادم و بیهوش شدم.

قبل از اینکه بقیه ماجرا را بگویم اجازه بدهید این نکته را هم اینجا بگویم که رزمنده‌ای که دستم در دستش قرار داشت، آقای سید داوود احمدی معروف به شبستری بود که اسیر شد. وقتی ایشان آزاد شد، از ایشان نحوه اسیر شدنشان را پرسیدم. جریان اینطوری بوده؛ من که مجروح می‌شوم و می‌افتم، ایشان چندبار مرا صدا می‌زدنند که پاسخی نمی‌شوند، لذا فکر می‌کند من شهید شده‌ام، که در همین اثنا ایشان احساس می‌کند که تانک عراقی که از کنارم عبور کرده، از روی بدنم رد شده و اگر احتمال ضعیفی هم می‌داده که من زنده باشم، مطمئن شده که شهید شده‌ام. خودشان هم که پشت خاکریز می‌روند اسیر می‌شوند. و در اردوگاه عراق هم برای من مجلس ختم برگزار کرده و فاتحه خوانده بود، این را هم خودش برایم تعریف کرد.

بله! به هوش که آمدم متوجه شدم گوشه‌ای افتاده‌ام، نمی‌دانستم شب است یا روز، نمی‌دانستم کجا هستم، اسیر شده‌ام، هیچی نمی‌فهمیدم.

احساس کردم پهلویم خیلی درد می‌کند و می‌سوزد، دستم را طرف پهلویم بردم که پهلویم را کمی بخارم و مالش بدهم که ناگهان احساس کردم انگشتانم وارد بدنم شدند، و دستم یه چیز نرمی خورد و خیس شد، متوجه شدم ترکش‌های خمپاره پهلویم را پاره کرده‌اند و یک شکاف به اندازۀ یک کف دست در پهلویم ایجاد شده است.

به زحمت نشستم. اصلاً نمی‌توانستم تکان بخورم، می‌خواستم بلند شوم اما نمی‌توانستم. فکر کردم شمع عمرم کم کم دارد سوهای آخرش را می‌زند و من دارم شهید می‌شوم. شهادتین‌ام را گفتم و منتظر شدم که شهید بشوم. پس از گذشت مدتی دیدم نه، انگار از شهادت خبری نیست. دوباره تلاش کردم بلند بشوم، این بار توانستم سرپا بایستم. نمی‌دانستم به کدام سمت باید بروم. یکّه و تنها بودم. یکی از چشم‌هایم به شدت مجروح شده بود، چشم دیگر من هم از ترکشی که به پیشانیم خورده بود، و خونی که جاری شده بود، پر بود و هیچ جا را نمی‌دیدم. تلو تلو می‌خوردم و پاهایم را با زحمت به زمین می‌کشیدم. پاهایم قبل از عملیات زخمی شده بود، به همین دلیل به جای پوتین، دم‌پایی می‌پوشیدم، دمپایی‌ها هم از پایم درآمده بود و پاهایم به شدت می‌سوخت، اما نفهمیدم از آسفالت داغ است یا از قیر و باروت.

بعد یک ماشین ایستاد و به من گفت سوار بشوم. اما من نای سوار ماشین شدن را نداشتم. کسی از من پرسید از تیپ یا گردان  الغدیر هستی، من هم اصلاً حال توضیح دادن نداشتم گفتم آره. دستم را گرفتند و انداختند پشت ماشین، نمی‌دانم چند نفر دیگر در ماشین بودند. وسط راه که عراقی‌ها خمپاره می‌زدند، آنها مرا که زخمی بودم، در ماشین تنها می‌گذاشتند و خودشان سریع می‌پریدند پایین و پنهان می‌شدند.

خلاصه مرا به بیمارستان صحرایی تحویل دادند. کسی که نمی‌دانم کی بود، حالم را پرسید، از او آب خواستم، اما نه او و نه هیچ کس دیگر به من آب نداد.

پزشک‌ها رگی را که می‌خواستند نتوانستند پیدا کنند، گفتند ایشان خیلی حالش بد است و معالجه نمی‌شود. خونریزی زیادی هم کرده. مرا یک گوشه‌ای گذاشتند و رفتند. احساس کردم، از زنده بودن من قطع امید کرده‌اند. بیمارستان نزدیک خط بود. به نظرم رسید که مرا داخل اتوبوس گذاشتند، کف اتوبوس، زیر دست و پا. یک دفعه احساس کردم داخل هواپیما هستم، از کسی که نمی‌فهمیدم چه کاره است پرسیدم الان کجا هستیم؟ که آن بندۀ خدا هم حدس مرا تأیید کرد و به آرامی خیلی کوتاه جواب داد: هواپیما.

نسیمی به صورتم خورد و من که از حال رفته بودم، دوباره به هوش آمدم. هنوز در هواپیما بودم و از صحبت‌هایی که در هواپیما به گوشم خورد اینطور متوجه شدم که هواپیما به علت نقص فنی مجبور به بازگشت شده است. دوباره بی‌هوش شدم.

این بار که به هوش آمدم، خودم را در بیمارستان دیدم، بیمارستان مرحوم آیت الله کاشانی در اصفهان. فکر کنم چهارم مرداد ماه 1367 بود و من بعد از چهار روز به هوش آمده‌ام. سر و صورتم را که پر از خون و گل و ترکش بود، به زحمت با ماشین تراشیدند. متوجه شدم که از طرف لشکر 41 ثارالله به سپاه  شهرستان زابل فکس فرستاده‌اند که فلانی شهید شده است.

چرا؟

چون وقتی در شلمچه روی خاک‌ها افتاده بودم، برخی از دوستان که مرا دیده بودند، فکر کرده بودند که شهید شده‌ام. از طرفی در طول مسیر،‌ هیچ جا نتوانسته بودم حتی یک کلمه حرف بزنم. دوستانی هم که از بیمارستان‌‌ها سراغ مرا گرفته بودند، نتوانسته بودند هیچ اطلاعاتی بدست بیاورند؛ لذا با توجه به اینکه مرا افتاده بر خاک، بی‌هیچ حرکتی دیده بودند گفته بودند فلانی شهید شده است.

لذا دنبال کسی بودم که از طریق او بتوانم به خانواده اطلاع بدهم. سراغ نمایندۀ بنیاد شهید را گرفتم. به من گفتند رفته که ازدواج کنه.

در اتاقی که من بودم، یک مجروح دیگر هم بستری بود که پدر و مادرش همراهش بودند و از او پرستاری می‌کردند و کارهایش را انجام می‌دادند. آنها که دیدند من غریبم و در ظاهر کسی را ندارم، تقسیم کار کردند و پدر آن مجروح به من رسیدگی می‌کرد و مادر، به فرزند خودش.

بعد یک بندۀ خدایی که با لباس شخصی و ظاهراً برای عیادت بیماران آنجا آمده بود، حالم را پرسید و چون دید کسی بالای سرم نیست، به من گفت مگر خانواده‏ات خبر ندارند؟

گفتم نه! متأسفانه نماینده بنیاد شهید نیست، آشنایی هم اینجا ندارم، و نتواسته‏ام به خانواده خبر بدهم.

از من شماره تلفن خواست. من هم شماره تلفن یکی از دوستانم به نام آقای یوسف کیخا را دادم. بعد از ظهر همان روز که آقای کیخا از زاهدان به بیمارستان زنگ زد، فهمیدم آن بنده خدا با ایشان تماس گرفته و شماره تلفن بیمارستان را هم داده.

آقای یوسف کیخا عضو بسیج زاهدان بود، من هم مسؤول بسیج زابل بودم، ما یک دوست و همکار  مشترک داشتیم به نام آقای میرشکار، که عضو بسیج مرکزی در تهران بود، آقای کیخا قبل از اینکه راه بیفتد طرف اصفهان به آقای میرشکار هم خبر داده بود. آقای میرشکار از تهران و آقای کیخا از زاهدان آمدند و علاوه بر اینکه جویای احوالم بودند و مرا از تنهایی درآوردند، کار درمان مرا نیز پیگیری می‏کردند.

به حاج یوسف گفتم که تماس بگیرد زابل و فقط به پدرم بگوید. بعد که به پدرم خبر داده بود، پدرم از منزل یکی از دوستان روحانیشان به نام حاج آقای لشکری، از زابل با من تماس گرفتند. به پدرم هم گفتم به هیچ کس نگوید که من زخمی شده‏ام. کم کم سرحال می‏آمدم. در این مدت دکتر زخم‏هایم را شست و شو می‏داد. آب اکسیژن که روی زخم‏هایم می‌ریخت، واقعاً بدنم می‏سوخت. از طرف دیگر، آقای دکتر هم که می‏آمد هنوز به من نرسیده بود که بلند و با هیجان می‏گفت بسم الله الرحمن الرحیم . لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم و از این هیجان و جدیت و هول و ولای دکتر من بیشتر مضطرب و هراسان می‌شدم. راستش مرا یاد وقتی می‌انداخت که قصاب‌ روستایمان می‌خواست حیوانی را بسمل کند.

واقعاً پدر به مادر چیزی نگفته بود؟

من بعد خبردارد شدم که مادرم تصمیم داشته به راهپیمایی برود، که پدرم با خونسردی به ایشان می‏گوید، اگر خبری از حبیب آقا شنیدی، حقیقتش این است که زخمی شده است و الان هم در یکی از بیمارستانهای اصفهان بستری است. بعد هم تأکید کرده بود اگر کسی چیزی گفت در جریان باشی و به کسی هم چیزی نگویی.

عکس العمل مادر چه بود؟

مادرم به پدرم گفته بود، پس شما چرا نرفتی اصفهان؟ که پدرم هم گفته بود چون خودش به من گفته نیایی، من هم نرفته‌ام.

مادرم به من گفت که وقتی خبر زخمی شدن تو را شنیدم می‏خواستم بزنم زیر گریه که دیدم در می‏زنند، با بغض در را باز کردم که دیدم خانم شماست. در را باز گذاشتم و بدون اینکه خانمت را تعارف کنم، برگشتم و رفتم سراغ جارو زدن حیاط، تا صورتم را نبیند و متوجه ناراحتی‏ام نشود و از من چیزی نپرسد، و من مجبور نشوم خبر زخمی شدن تو را بگویم.

از طرف دیگر خانمم بعدها به من گفت، نمی‏دانم چه شده بود که روز راهپیمایی که رفته بودم به مادر سر بزنم، مادر از دستم خیلی ناراحت بود و اصلاً تحویلم نگرفت. خانمم از این بابت یک کمی ناراحت شده بود. خلاصه خانمم خبر دار نمی‏شود.

حدود دوازده روزی در بیمارستان آیت الله کاشانی بستری بودم، با هواپیما و به همراه آقای کیخا به بیمارستان خاتم الانبیای شهرستان زاهدان منتقل شدم. آقای میرشکار هم به تهران برگشتند.

رئیس بیمارستان خاتم الانبیا، آن موقع دکتر شهریاری بود، که الان نماینده مجلس هستند. من باید در این بیمارستان بستری می‏شدم. اما دکتر موافقت کرد که به منزل آقای کیخا بروم. من روزی یک بار قبل از ظهر برای شست و شوی زخم پهلویم که هنوز به اندازه یک کف دست باز بود، به بیمارستان می‏رفتم. فکر کنم حدود ده روز طول کشید. بعد از این ده روز رفتم زابل. زابل خود آقای دکتر قبول زحمت کرده بود و می‎‏آمد منزل. و من فقط برای انجام بعضی از آزمایش‏ها به بیمارستان می‏رفتم.

دکتر می‏گفت باید از قسمت دیگر بدنت برداریم و با استفاده از آن، پهلویت را بدوزیم، تا اینکه یکی از دوستان و یا شاید هم خود همان دکتر خبر آورد که؛ در بیمارستان سیدالشهدای زهک دکتری هست که بدون اینکه از جای دیگر بدنت بردارد، می‏تواند پهلویت را بدوزد. بعد من رفتم و در زهک بستری شدم. یک دکتر هندی به نام "کومار" پهلویم را بخیه زد. آنجا هم یکی از دوستانم به نام آقای محمد ناظری که مسئول بسیج زهک بود به من سر می‏زد. بعد دوباه آمدم زابل و درمانم ادامه یافت. محل جراحت الان در سرما و گرما سوزش پیدا می‏کند و مرا به گذشته می‌برد.

  از شما به خاطر فرصتی که در اختیار ما گذاشتید متشکرم.
مطالب مرتبط